رضاشاه
رضاشاه پهلوی | |
---|---|
پادشاه ایران | |
سلطنت | ۲۴ آذر ۱۳۰۴ – ۲۵ شهریور ۱۳۲۰[۱] |
تاجگذاری | ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵[۲] تهران، کاخ گلستان |
پیشین | احمدشاه قاجار |
جانشین | محمدرضا پهلوی |
نخستوزیران | محمدعلی فروغی حسن مستوفی مهدیقلی هدایت محمود جم احمد متین دفتری رجبعلی منصور |
نخستوزیر ایران | |
تصدی | ۵ آبان ۱۳۰۲ – ۱۰ آبان ۱۳۰۴ |
پادشاه | |
ماقبل | حسن پیرنیا |
مابعد | محمدعلی فروغی |
وزیر جنگ ایران | |
تصدی | ۴ اردیبهشت ۱۳۰۰ – ۱۰ آبان ۱۳۰۴ |
پادشاه | |
ماقبل | مسعود کیهان |
مابعد | عبدالله امیرطهماسبی |
فرمانده قوای قزاق ایران | |
تصدی | اسفند ۱۲۹۹ – فروردین ۱۳۰۰ |
پادشاه | |
ماقبل | استاروسلسکی |
مابعد | علیخان والی |
متولد | ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ آلاشت، سوادکوه، مازندران، ایران |
درگذشته | ۴ مرداد ۱۳۲۳ (۶۶ سال) ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی |
همسران | مریم سوادکوهی تاجالملوک آیرملو توران امیرسلیمانی عصمت دولتشاهی |
فرزندان | |
دودمان | پهلوی |
پدر | عباسعلی داداشبیگ |
مادر | نوشآفرین آیرملو |
دین و مذهب | اسلام، شیعه دوازده امامی |
امضاء | |
پیشینه نظامی | |
وفاداری | ایران |
شاخه نظامی | قوای قزاق |
سالهای خدمت | ۱۸۹۴ – ۱۹۲۱ |
درجه | سرتیپ |
عناوین رضاشاه پهلوی | |
---|---|
عنوان مرجع | اعلیحضرت همایون شاهنشاه[الف] |
عنوان گفتاری | اعلیحضرت همایونی رضاشاه کبیر[۳] |
عنوان دیگر | پیش از پادشاهی: سردار سپه رضاخان میرپنج رضا ماکسیم رضا سوادکوهی |
رضا پهلوی (۲۴ اسفند ۱۲۵۶ – ۴ مرداد ۱۳۲۳) که با نام رضاشاه شهرت دارد و با عنوان رسمی اعلیحضرت همایونی، شاهنشاه خطاب میشد،[۴] بنیانگذار دودمان پهلوی بود که از سال ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ پادشاه ایران بود. او پیشتر، از سال ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۴ وزیر جنگ و از سال ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۴ نخستوزیر ایران بود. رضاشاه که تلاش ناکامی در جهت جمهوریخواهی کرد، با پایان دوره قاجار به پادشاهی رسید و با اشغال ایران توسط متفقین مجبور به استعفا و واگذاری پادشاهی به ولیعهدش محمدرضا پهلوی شد.[۵]
رضاشاه دوران خردسالی را در فقر گذراند. او از ۱۲ سالگی به نظام پیوست و مدارج ترقی را پیمود. در ۲۵ دی ۱۲۹۹، او از سوی ژنرال انگلیسی ادموند آیرونساید بهعنوان فرمانده قوای قزاق منصوب شد[۶] و دو ماه بعد، در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، نیروهای قزاق به فرماندهی او، تهران را تصرف کردند. رضاشاه ابتدا در مقام وزیر جنگ، بسیاری از ناآرامیها و راهزنیها را از بین برد و سپس در ۵ آبان ۱۳۰۲، با فرمان احمدشاه قاجار به منصب نخستوزیری گمارده شد و دو سال بعد، با رأی مجلس مؤسسان به پادشاهی رسید.[۵] اگرچه رضاشاه با کودتا در عرصهٔ سیاست ایران رخ نمود، اما پادشاهی را مدیون پشتکار و ارادهاش در نظم دادن به امور در سمت وزارت جنگ و نخستوزیری بود.[۷]
ایران در دورهٔ پادشاهی رضاشاه شاهد ایجاد نظمی نوین بود.[۸] او نهادهای مدرن را در ایران پایهگذاری کرد که از مهمترین آنها راهآهن سراسری، ارتش نوین، دادگستری نوین و دانشگاه تهران است.[۷] همزمان او در جهت تضمین قدرت خود، قانون اساسی را نقض کرد و احزاب مستقل را منحل نمود و مصونیّت پارلمانی نمایندگان مجلس شورای ملی را گرفت.[۷][۹] همچنین، او اصلاحاتی اجتماعی را آغاز کرد و خواهان ایرانی بود که از یک سو رها از نفوذ روحانیون مذهبی، دسیسهٔ بیگانگان، شورش عشایر و اختلافات قومی، و از سوی دیگر، دارای مؤسسات آموزشی به سبک اروپا، زنان متجدد و شاغل در بیرون از خانه، ساختار اقتصادی نوین با کارخانههای دولتی، شبکههای ارتباطی، بانکهای سرمایهگذار و فروشگاههای زنجیرهای باشد. او برای رسیدن به هدفش یعنی بازسازی ایران طبق تصویر غرب، دست به مذهبزدایی، برانداختن قبیلهگرایی، گسترش ملیگرایی، توسعهٔ آموزشی و سرمایهداری دولتی زد.[۱۰]
مدافعان رضاشاه او را «پدر ایران نوین» میدانند[۷] و پادشاهی او از سوی حامیانش «دیکتاتوری منور» نامیده شد که آرمانهای جنبش منور الفکری در ایران را پی گرفت، اما به تدریج، نوعی استبداد فردی در حکومت را در پیش گرفت.[۱۱] از سویی دیگر مخالفان رضاشاه او را مسئول «بر باد رفتن مشروطیت» در ایران میدانند و معتقدند اگر چه پهلوی یکم توانست نظام حکمرانی به ظاهر مدرنی تأسیس کند، اما دموکراسی، مجلس، انتخابات و آزادی را در ایران محدود کرد.[۷]
با وقوع جنگ جهانی دوم، با وجود اعلام بیطرفی در سال ۱۳۲۰، متفقین ایران را اشغال کردند. سپس با اولتیماتوم بریتانیا، رضاشاه مجبور به استعفا، ترک ایران و واگذاری پادشاهی به ولیعهدش محمدرضا پهلوی شد. سرانجام سه سال بعد، در ۶۶ سالگی در ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی درگذشت.[۵]
از آغاز زندگی تا وزارت
تولد و نوجوانی
رضا در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ هجری خورشیدی به دنیا آمد. این تاریخ رسمی است و شاید دقیق نباشد. به گفتهٔ همایون کاتوزیان، رضاشاه در زمان کنارهگیری از سلطنت، بیش از ۶۳ ساله نشان میداد.[۱۲] پدرش عباسعلی داداش بیگ سوادکوهی، در فوج هفتم سوادکوه از افواج مازندران به عنوان یاور (معادل ستوان) خدمت میکرد. عباسعلی خان (متولد سال ۱۲۳۰ ه. ق، برابر با ۱۱۹۳ ه.ش در آلاشت) فرزند مرادعلی خان سلطان (سلطان درجهٔ نظامی برابر سرهنگ) بود. مرادعلی خان از اهالی آلاشت (متولد ۱۲۱۰ ه.ق) و صاحب منصب فوج سوادکوه بود که در سال ۱۲۷۲ هجری قمری (۱۲۳۵ خورشیدی) در جنگ هرات در مقابل انگلیسیها کشته شد.[۱۳] عباسعلی خان پیش از ازدواج با مادر رضا، یک مرتبهٔ دیگر نیز ازدواج کرده بود و از همسر نخست خود سه فرزند دختر داشت.[۱۴] نوشآفرین آیرملو، مادر شاه آینده، اهل تهران و تا مدتی بعد از مرگ عباسعلی خان ساکن سوادکوه بود.[۱۵][۱۶][ب] او دختر مهاجری از قفقاز بود و خانوادهاش بعد از جنگ ایران و روسیه (۱۸۲۸–۱۸۲۶) در تهران ساکن شده بودند.[۱۷]
پدر رضا چند ماه بعد از تولد او، بنا به دلایل نامعمولی، درگذشت.[۱۹] در نتیجهٔ این رویداد، نوشآفرین پس از مدتی نوزاد ششماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت. در این سفر، رضای نوزاد در راه میان مازندران و تهران به شدت بیمار شد و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند؛ بنابراین او را از مادر جدا کرده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند. گرمای محیط موجب شد تا کودک جانی دوباره بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند.[۲۰] در تهران، نوشآفرین به همراه نوزادش، نزد برادران خود در محلهٔ سنگلج ساکن شد. او پس از مرگ همسر نخست خود، یک بار دیگر با مردی که گویا نام او نیز داداش بیگ بوده است، ازدواج کرد.[۲۱] یکی از برادران نوشآفرین، ابوالقاسم بیگ، خیاط قزاقخانه بود و زمانی که درگذشت، همو سرپرستی رضا را بر عهده گرفت. رضا در زمان مرگ مادرش، شش یا هفت سال داشت. ابوالقاسم بیگ تمام توان خود را به کار بست تا جای پدر رضا را پر کند اما از تمکّن مالی برخوردار نبود. او بیشتر وقت خود را به بازی با دیگر کودکان در کوچه و خیابان سپری میکرد و چون قدی بلند داشت و قویتر از سایرین بود، همسالانش از او حساب میبردند.[۲۲]
در بریگاد قزاق
رضا توسط صمصام (از ابواب جمعی علیاصغرخان امینالسلطان صدراعظم)، یکی از بستگان خود وارد فوج سوادکوه و تابین (سرباز) شد. قرار گذاشتند هر سواری که بیمار شود یا غایب باشد، این پیادهٔ قزاق، به نیابت او سوار شده و وارد صف گردد.[۲۳] او بعدها به عنوان گروهان شصت تیر منصوب شد. در این دوره، رضاخان چنان مهارتی در استفاده از یکی از مسلسلهای ماکسیم یافت که به «رضا ماکسیم» معروف شد.[۲۴] در زمان حضور در قوای قزاق، راه و رسم نظامیگری را فرا گرفت و به عنوان سربازی سرسخت، مردی با اراده و پرجرئت، برای خود اسم و رسمی ساخت. بهطور همزمان، هر زمان فرصت مییافت، تلاش میکرد خواندن و نوشتن بیاموزد.[۲۵]
در جریان انقلاب مشروطه، ابتدا به عنوان یکی از نیروهای محمدعلیشاه با مشروطهخواهان جنگید، اما پس از فتح تهران در تیر ۱۲۸۸، همرزم مشروطهخواهان شد[۲۶] و در سال ۱۲۸۸ خورشیدی، همراه با سواران بختیاری و ارامنه برای خواباندن شورشهای طرفداران محمدعلیشاه و مخالفان مشروطه به زنجان و اردبیل اعزام شد و در جنگ با قوای ارشدالدوله از خود رشادت نشان داد[۵] و تا درجهٔ نایب اول ترفیع پیدا کرد.[۲۷] در مرداد ۱۲۹۳ جنگ جهانی اول آغاز شد و رضاخان به عنوان یکی از سربازان قوای قزاق (طرفدار روسیه) در درگیری با میلیون (طرفدار آلمان) حضور داشت.[۲۸] او بیشتر دوران جنگ جهانی را در غرب ایران سپری کرده و تحت فرماندهی عبدالحسین میرزا فرمانفرما جنگید. این دوره برای رضاخان تجربهای شد تا با مناسبات قدرت و سیاست آشنایی بیشتری پیدا کند.[۲۹] او با درجهٔ یاوری (ستوانی) به فرماندهی دستهٔ تیرانداز و در سال ۱۲۹۷ خورشیدی به فرماندهی آتریاد (تیپ) همدان منصوب شد.[۵] از همین سال، حضور رضاخان در منابع پر رنگتر شد و او میان سیاستمداران ایران و هیئت نمایندگی بریتانیا به فردی شناخته شده تبدیل شده بود. احتمالاً واقعهٔ برکناری کلنل کلرژه، در این امر بیشترین تأثیر را داشت.[۳۰]
گئورگی یوسفویچ کلرژه فرماندهٔ قوای قزاق بود که به تازگی از سوی کرنسکی به این سمت منصوب شده بود. توطئهای علیه او به رهبری معاونش، استاروسلسکی، درگرفت و کلرژه متهم شد که با بلشویکها سمپاتی دارد. به درستی نمیتوان دربارهٔ انگیزههای رضاخان برای شرکت در این توطئه قضاوت کرد اما احتمالاً، به عنوان یک میهنپرست، به دلیل حمایت بلشویکها از جنبش جنگل با آنان دشمنی داشته است. به هر روی، نقش مهم رضاخان در این واقعه غیرقابل انکار است و گزارش روزنامهٔ رعد و روزنامهٔ محمدتقی بهار و نیز اسناد وزارت خارجهٔ بریتانیا از او به عنوان یکی از چهرههای شاخص آن رویداد نام بردهاند.[۳۱] بعد از این واقعه، رضاخان به درجهٔ سرتیپی ترفیع پیدا کرد، اما بهطور دقیق معلوم نیست این ترفیع چه زمانی اتفاق افتاده است. بنا به گفتهٔ ارفع، این ترفیع درجه پاداشی برای شرکت در برکناری کلرژه بود و بلافاصله بعد از توطئه انجام شد، اما بهار میگوید رضاخان دو سال پس از این واقعه، نامههای خود را به نام «رضا سرتیپ» امضا میکرد. اسناد بریتانیایی اما بهطور کلی تا پیش از کودتای سوم اسفند، او را سرهنگ نامیدهاند. در هر صورت، منفعتی که از رویداد یاد شده نصیب رضاخان شد، فراتر از یک ترفیع درجهٔ ساده بود.[۳۲]
قرارداد ۱۹۱۹ میان بریتانیا و دولت وثوقالدوله در همین خلال (سال ۱۲۹۸) بسته شد. دو ماه بعد محمدرضا، پسر ارشد رضاخان، متولد شد.[۳۳] اندکی پس از آن، بریتانیا تصمیم گرفت نیروهای خود در خاورمیانه را کاهش دهد که باعث شد جرج کرزن که به سختی از قرارداد ۱۹۱۹ طرفداری میکرد، فشار خود بر دولت ایران و نیز هرمان نورمن[پ] برای تصویب آن عهدنامه را بیشتر کند.[ت] نیز بلشویکها روسهای سفید را شکست دادند و سربازانشان وارد ایران شدند که موضع جنبش جنگل را تقویت کرد. این برای دولت ایران و همچنین برای بریتانیا مسئلهٔ مهمی بود. وثوقالدوله، رضاخان را مأمور سرکوب میرزا کوچکخان کرد و موفقیت او در این مأموریت، بر شهرتش به عنوان فرماندهای «لایق و شجاع» افزود و نیز – احتمالاً برای نخستین بار – توجه هیئت نظامی بریتانیایی و ژنرال ویلیام دیکسون که به عنوان بخشی از قرارداد ۱۹۱۹ برای تبدیل قوای قزاق، ژاندارمری و قوای محلی به یک ارتش منظم وارد ایران شده بودند، را بهطور مستقیم به او جلب کرد.[۳۴] با ترقی هر چه بیشتر رضاخان، رابطهاش با افسران روس، به خصوص با استاروسلسکی، بد و بدتر میشد و ظاهراً بریتانیاییها نیز به خوبی متوجه خصومت او با روسها شده بودند.[۳۵]
مطابق یکی از بندهای قرارداد ۱۹۱۹، نظامیان ایرانی نمیتوانستند به درجهای بالاتر از سرگرد برسند. این سبب نارضایتیهای بسیار شد، به گونهای که کلنل فضلالله خان خودکشی کرد. رضاخان از دیگر ناراضیان بود. همچنین او درخواست تجدید قوا کرده بود که عملی نشده بود و پرداخت حقوق زیردستانش ماهها به تعویق افتاده بود. بهطور کلی، وضع کشور، ۱۴ سال بعد از مشروطیت، تغییر چندانی نکرده بود و در برخی موارد حتی بدتر شده بود. نیروهای نظامی تحت سلطهٔ افسران خارجی و آخوندها در اوج قدرت خود بودند، شرایط اقتصادی و اجتماعی بدتر شده و خزانه خالی بود، راهها ناامن بودند و ایلات نیز سرکش. حتی تمامیت ارضی کشور در خطر بود. در این شرایط، دولت وثوقالدوله در تیر ۱۲۹۹ استعفا داد. نورمن با احمدشاه ملاقات کرد و او را بیمیل به دخالت در امور کشور یافت و ناامیدی خود را به کرزن اطلاع داد. در این زمان بود که ژنرال ادموند آیرونساید در آذر ۱۲۹۹ با مأموریت ساماندهی به خروج نیروهای بریتانیایی، وارد ایران شد.[۳۶] رضاخان با باقیماندهٔ نیروهایش، خود را به قزوین (محل اردوی بریتانیاییها) رساند و آنجا برای نخستین بار آیرونساید را ملاقات کرد. در دیدار نخست، آیرونساید از افسران ایرانی خواست که سلاحهایشان را تحویل دهند. رضاخان با او مخالفت کرد و گفت: «قزاقها نیروهای مخصوص اعلیحضرت پادشاه ایران هستند و از فرماندهٔ بیگانه دستور نمیگیرند.» آیرونساید تحت تأثیر جسارت او قرار گرفت و به مترجم تذکر داد که منظورش – تحویل سلاح برای ورود به شهر قزوین – را درست برساند.[۳۷]
کودتای سوم اسفند
آیرونساید بدان نتیجه رسیده بود که اجرای قرارداد ۱۹۱۹ امری غیرممکن است.[۳۸] نیز این بیم وجود داشت که با خروج نیروهای بریتانیایی، تهران هدف حملهٔ بلشویکها و نیروهای تحت حمایت آنها واقع شود.[۳۹] در نتیجه، تصمیم گرفت زمام امور را به مردی بسپارد که توانایی حفظ نظم را داشته باشد؛ او در قزوین، رضاخان را به درجهٔ ژنرالی ترفیع داد، مهمات و هزینهٔ مورد نیاز ۳٬۰۰۰ سرباز تحت فرمانش را فراهم کرد و همچنین از او قول گرفت احمدشاه را برکنار نکند و به خروج انگلیسیها از ایران یاری رساند.[۴۰] رضاخان علیرغم دستورهای مکرری که از تهران مبنی بر بازگشت قزاقها به پایگاهشان صادر میشد، به سمت پایتخت پیشروی کرد[۴۱] و در پیامی مشترک به احمدشاه و هیئت نمایندگی انگلیسی، تصریح کرد که به شاه وفادار و با انگلیسیها دوست است.[۴۲] در ۳ اسفند ۱۲۹۹، قزاقها بدون مقاومت وارد تهران شدند. افسران بلندپایهٔ ژاندارمری ایران مشتاقانه حمایت کردند و پلیس تهران بلافاصله تسلیم شد. قزاقها در میدان مشق مستقر شدند[۴۳] و حکومت نظامی اعلام شد.[۴۴] به روشنی مشخص نیست که دولت تصمیم گرفت مقابله نکند، یا اینکه سربازان تحت امرشان حاضر به درگیری با نیروهای رضاخان نشدند.[۴۵]
دیگر چهرهٔ شاخص کودتا، سید ضیاءالدین طباطبایی بود. او روزنامهنگار جوان خواهان اصلاحاتی بود که روابط نیمهرسمی با دولت داشت.[۴۶] سید ضیاء و رضاخان نخستین بار در شاهآباد، نزدیکی تهران، با یکدیگر ملاقات کردند[۴۷] و به قرآن قسم خوردند که در خدمت شاه و میهن باشند.[۴۸] به هر روی، در نخستین ساعات روز سوم اسفند، بسیاری از سران و مقامات بازداشت شدند. رضاخان و سید ضیاء، هر دو این بازداشتها را مفید و مهم میدانستند زیرا میتوانست به کودتا چهرهای انقلابی دهد. تمام راههای ارتباطی با استانها قطع شده و پس از مدتی کوتاه، مقامات بلندپایهٔ استانی نیز بازداشت شدند. ۳ روز بعد از کودتا، احمدشاه، سید ضیاء را به رئیسالوزرایی گماشت؛ او را میتوان نخستین نخستوزیر ایران از طبقهٔ متوسط دانست.[ث][۵۰] رضاخان نیز سردار سپه و فرماندهٔ کل «دیویزیون قزاق شهریاری» نامیده شد و مسعود خان نیز وزیر جنگ.[۵۱] اندکی بعد از کودتا بیانیههای تند و تیزی، یکی از سوی سید ضیاء و دیگری از سوی رضاخان، صادر شد[۵۲] که دربارهٔ «نجات کشور و سلطنت از دست خائنان و نالایقان و بازسازی آن» بود.[۵۳] بیانیهٔ رضاخان با عبارت «حکم میکنم» آغاز شده بود.[۵۴]
دربارهٔ این کودتا و دخالت بریتانیا در آن سوالهای بیجواب وجود داشته و دارد.[۵۵] هر چند در سالهای بعد، سید ضیاء و رضاخان هر دو ادعا میکردند که بازیگر اصلی کودتا بودند[۵۶] و تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ از کودتای سوم اسفند به عنوان قیامی برای نجات ایران یاد میشد،[۵۷] اما بسیاری از ایرانیان تا مدتهای مدیدی قانع شده بودند که کودتای مذکور یک «نقشهٔ انگلیسی» بوده است.[۵۸] میتوان با قطعیت گفت که افسران انگلیسی حاضر در ایران به واقع در این کودتا دخیل بودهاند، اما هیچ سندی وجود ندارد که نشان دهد کودتا توسط بریتانیا برنامهریزی شده باشد یا کودتاگران دستوری از جانب آنان داشتند.[۵۹] انگلیسیها نسبت به تأثیر پروپاگاندای بلشویکها بر قوای نظامی ایران نگرانیهایی داشتند و آیرونساید نیز احتمالاً مشوق این حرکت بوده، گرچه در جریان جزئیات برنامه نبوده است.[۶۰] او خود به مقام مافوقش، ژنرال هلدین، مینویسد که قزاقها با دستور شاه برای دستگیری گروهی دیگر از قزاقها که مشغول غارت تهران بودند، راهی آن شهر شدهاند.[۶۱] همچنین محتمل است دولت بریتانیایی هند به کودتا و تشکیل یک دولت معتدل میانهرو در تهران تشویق کرده باشد. مقامات آن دولت از قرارداد ۱۹۱۹ انتقاد کرده بودند و آن را مغایر با احساسات ملیگرایان ایران و منافع بلندمدت بریتانیا در کل منطقه میدانستند.[۶۲] در هر صورت وزارت خارجهٔ بریتانیا دخالتی در روند ماجرا نداشته است.[۶۳] باری، فعالیتهای انگلیسیها در طول واقعه چنان تأثیری از قدرت ماورایی آنها بر ذهنیت رضاشاه گذاشت که او را نسبت به خارجیها و کسانی که با خارجیها نشست و برخاست داشتند، بدبین کرد و این بدبینی را به محمدرضاشاه نیز منتقل ساخت. مصدق جملهای به او منسوب میکند بدین مضمون که «مرا سیاست انگلیس آورده است، ولی ندانست که را آورده است.»[۶۴]
از وزارت تا پادشاهی
وزارت جنگ
هر چند بیشتر قشرها از کودتا حمایت کردند، اما دولت قدرت لازم را در تمام کشور نداشت. علاوه بر خانهای محلی که به میل خود عمل میکردند، محمد مصدق (فرماندار فارس) و قوام السلطنه (فرماندار خراسان) نیز نخستوزیری سید ضیاء را نپذیرفتند. مصدق استعفاء داد و قوام توسط محمدتقیخان پسیان بازداشت و به تهران فرستاد شد. پسیان سپس حاکم نظامی خراسان شد.[۶۵] قرارداد دوستی ایران و شوروی که مطابق آن شوروی از تمام امتیازات روسیه در ایران و بدهیهای ایران به آن کشور چشمپوشی میکرد، در ۷ اسفند به امضا رسید.[ج] همچنین قرارداد ۱۹۱۹ با انگلیس به بهانهٔ عدم تصویب، ملغی و پلیس جنوب منحل اعلام شد. تا دو ماه بعد از کودتا که وزیر مختار شوروی برای اجرای قرارداد به تهران آمده بود، نیروهای نظامی آن کشور گیلان را تخلیه کرده بودند.[۶۷] در طول این مدت، اختلافات بنیادین بین رضاخان سردار سپه و سید ضیاء به وجود آمده بود. جدا از همهٔ موارد، سید ضیاء امیدوار بود نفوذ بریتانیا بر نیروهای نظامی ایران را حفظ کند، اما رضاخان خواهان استقلال آنها بود. در ۷ اردیبهشت، مسعود خان، با فشار سردار سپه، از وزارت جنگ استعفاء داد و سید ضیاء، رضاخان را جانشین او کرد. رئیسالوزرا چندان به این انتصاب بیمیل نبود. او امید داشت رضاخان با رسیدن به وزارت، از جایگاه خود به عنوان فرماندهٔ قوای قزاق کنار خواهد کشید و حضورش با لباس رسمی در جلسات کابینه، هالهٔ قدرت که دور او را گرفته بود، از بین خواهد برد؛ سردار سپه هیچکدام را انجام نداد. او به ندرت در نشستهای کابینه حاضر میشد، آن هم با لباس نظامی. اختلافات زمانی به اوج رسید که سید ضیاء بدون اطلاع وزیر جنگ، افسران انگلیسی بیشتری استخدام کرد و با اعتراض علنی رضاخان مجبور به عقبنشینی از تصمیم خود شد.[۶۸] خواستهٔ بعدی سردار سپه انتقال کنترل ژاندارمری از وزارت داخله به وزارت جنگ بود.[۶۹] و رئیسالوزرا که چارهای نداشت، قبول کرد. سرانجام، رضاخان از سید ضیاء درخواست کرد که استعفاء دهد و او نیز پذیرفت و دولتش بعد از ۹۹ روز به پایان رسید.[۷۰] بازداشتشدگان آزاد شدند و برخی از آنها به مناصب دولتی بازگشتند. قوام السلطنه، بعد از اینکه مشیرالدوله و مستوفی حاضر به پذیرفتن این منصب نشدند، رئیسالوزرا شد.[۷۱]
با سقوط سید ضیاءالدین طباطبایی، رضاخان به بازیگر اصلی صحنه تبدیل شده بود. او در قدم بعدی، افسران بریتانیایی و سوئدی را از قوای قزاق مرخص و سپس تمام نیروهای مسلح را در یکدیگر ادغام کرد.[۷۲] ترقی پرسرعت رضاخان و نخستوزیری قوام السلطنه، باعث نگرانی پسیان در خراسان شده بود. او ادغام در قوای قزاق را نپذیرفت و سر به شورش برداشت. پسیان با میرزا کوچکخان در ارتباط بود و دولت تهران را تهدید به حمله نظامی کرد. اما سرانجام مدتی بعد در درگیری با ایلات کُرد و قوای دولتی کشته شد و شورش خراسان به پایان رسید.[۷۳] میرزا کوچکخان و انقلابیون جنبش جنگل هنوز بزرگترین چالش دولت تهران به حساب میآمدند، اما خروج روسها آنها را تضعیف کرده بود. در اوایل ژوئیه (تیر)، شوروی بهطور غیرمنتظرهای در انزلی نیرو پیاده کرد و قزوین بار دیگر در دسترس میرزا کوچکخان قرار گرفت، اما روسها تا هفدهم ژوئیه دوباره از ایران خارج شدند. میرزا و یارانش با ضدحملهٔ قزاقهای قزوین مواجه شده و به اجبار عقب نشستند. در مرداد، رضاخان حملهای دیگر علیه جنبش جنگل را آغاز و تا لنگرود و رودسر پیشروی کرد. تا اواخر مهر، رضاخان وارد رشت شده و میرزا به درون جنگل عقبنشینی کرد. پنج روز بعد، نبرد مهمی درگرفت و قزاقها، علیرغم از دست دادن ۶۰۰ نفر، پیروز شدند. ۴ روز بعد رضاخان وارد انزلی شد و میرزا کوچکخان نیز در ۱۱ آذر ۱۳۰۰ در ارتفاعات تالش از سرما یخ زد و درگذشت. با سرکوب پسیان و کوچکخان، جایگاه سردار سپه محکمتر از قبل شد.[۷۴] در دی همان سال، رضاخان عنوانها «قزاق» و «ژاندارم» را برانداخت و اصلاحات دیگری در سازماندهی ارتش ایجاد کرد. همچنین برنامههایی برای ایجاد مدارس نظامی تدارک دید.[۷۵]
احمدشاه ترجیح میداد خارج از کشور باشد و با تشکیل دولت توسط مشیرالدوله در بهمن ۱۳۰۰، در سفری ششماهه برای «درمان» راهی فرنگ شد.[۷۶] در کابینهٔ جدید، رضاخان، مطابق انتظار، وزیر جنگ بود[چ] اما دیری نپایید که اختلاف بر سر افزایش بودجهٔ نظامی، منجر به استعفای مشیرالدوله شد. قوام در خرداد ۱۳۰۱ به نخستوزیری بازگشت.[۷۷] در همین خلال، پرسی لورن به عنوان وزیر مختار بریتانیا وارد ایران شده بود. او به دفعات با رضاخان دیدار کرد و مشاهدات او و تلگرافهایش به لندن، دولت بریتانیا را قانع کرد که سردار سپه، بازیگر اصلی صحنه سیاست ایران است. همچنین رضاخان قشونکشیهای خود علیه خانهای غیر مطیع را ادامه داد و اسماعیل سیمیتقو رهبر ایل شکاک در ارومیه و سیدجلال در گیلان را سرکوب نمود. مطیعکردن خانهای جنوب که بیشترشان با بریتانیا عهدنامه امضا کرده بودند، برنامهٔ بعدی رضاخان بود. بریتانیا بهطور کلی نیمهٔ جنوبی ایران را متعلق به خود میدانست و با شیخ خزعل «روابط ویژه» داشت. سردار سپه که با آغاز کار دولت قوام، از امور اداری کشور فارغ شده بود، انگلیسیها را در جریان برنامهٔ لشکرکشی به جنوب گذاشت. لورن که خطر را احساس کرده بود، درخواست تعلیق آن را داد، اما سردار سپه گفت قشون از اصفهان راهی شده است که با اعتراض لورن به رئیسالوزرا مواجه شد. قوای دولتی در این مأموریت از ایلات کهگیلویه شکست خوردند و با ۴۰ کشته به اصفهان عقبنشینی کردند.[۷۸]
لورن بدان نتیجه رسیده بود که رضاخان قصد دارد حاکمیت نظامی بر تمام کشور برقرار کند و در نتیجه، بریتانیا باید رابطهٔ خود با ایلات جنوبی را کاهش دهد، زیرا آنها دیر یا زود در برابر رضاخان تسلیم خواهند شد. تا اردیبهشت، لورن طرفدار رضاخان شده بود و در مکاتبات خود با لندن، حمایت از یکپارچگی ایران را پیشنهاد میکرد، تا سدی در برابر نفوذ شوروی باشد؛ ولی کرزن هنوز قانع نشده بود و به او هشدار داد «ارتش ملی [رضاخان] ایجاد شده تا دوستان ما را نابود کند.» رضاخان، ۶ ماه بعد از درگیری یادشده، به لورن اطلاع داد که تحقیقاتش نشان داده خانهای بختیاری دستور حمله را صادر کرده بودند و قصد لشکرکشی علیه آنها را دارد. مدتی بعد، رضاخان، مستوفی (رئیسالوزرا) و لورن، دوباره ملاقات کردند. لورن اطلاع داد که بریتانیا با حاکمیت دولت مرکزی بر تمام ایران، غیر از حوزهٔ نفوذ شیخ خزعل مشکلی ندارد. به هر روی، طرفین در مسئلهٔ شیخ خزعل، تا یک سال آینده به نتیجه نرسیدند.[۷۹]
نخستوزیری و جمهوریخواهی
با رفت و آمد نخستوزیران مختلف، مشهود بود که رضاخان، سرانجام رئیسالوزرا خواهد شد. در نتیجه، زمانی که مشیرالدوله در خرداد ۱۳۰۲ دولت تشکیل داد، همه آن را دولتی موقتی به حساب میآوردند. در این زمان، احمدشاه شدیداً از رضاخان بیمناک بود و احتمال میداد کودتا کند و به همین جهت، قصد داشت سریعتر به اروپا بازگردد.[۸۰] در ماه مهر، مشیرالدوله استعفاء داد و رضاخان در ملاقاتی با شاه، اعلام کرد تنها در صورتی از وزارت جنگ استعفا نمیدهد که رئیسالوزرا شود. چهار روز بعد، در ملاقاتی دیگر، شاه در حضور لورن اعلام کرد سردار سپه را به رئیسالوزرایی منصوب خواهد کرد،[ح] به شرطی که رضاخان اجازه دهد شاه از کشور برود. سرانجام احمدشاه در اوایل آبان، رضاخان را به ریاستوزرا منصوب کرد و سپس، پنج روز زودتر از موعد، ایران را ترک کرد و هرگز بازنگشت.[خ][۸۲] این اتفاقات همزمان شد با پیروزی حزب کارگر در انتخابات بریتانیا؛ کرزن کرسی وزارت خارجه را از دست داد و بدین طریق، دست رضاخان برای اقدام علیه خانهای جنوب بازتر شد.[۸۳]
ریاست دولت باعث درگیر شدن رضاخان در مسائلی غیرنظامی میشد که مهمترینشان رابطه با بریتانیا و شوروی بود. شوروی بنا به دلایلی، از جمله اینکه او را رهبر مبارزهٔ ملی علیه نفوذ بریتانیا میدید، نظر مساعدی نسبت به رضاخان داشت اما مسائل اقتصادی بین دو کشور، تا پایان دورهٔ حکومت رضاخان، از دغدغههای مهم او بود.[د] روابط با بریتانیا بهتر شده بود، اما علاوه بر مسئلهٔ خانهای محلی، موضوعات دیگری نیز وجود داشت. مهمترین این مسائل، بدهیهایی بود که بریتانیا ادعا میکرد ایران به آن کشور دارد. لورن مدت کوتاهی بعد از آغاز دولت رضاخان، با او دیدارهایی کرد. در دیدار دوم، لورن پیشنهاد تشکیل کمیسیون مشترکی برای بررسی نحوهٔ پرداخت بدهیهای یاد شده را داد، اما رضاخان زیر بار نرفت که ایران به بریتانیا بدهی دارد؛ او گفت بریتانیا به دولتهایی که خود بر سر کار آورده کمک مالی کرده است و ایران هرگز بازپرداخت آن را نمیپذیرد، اما با تشکیل کمیسیون موافقت کرد. کمیسیون ملاقاتهایی با حضور رضاخان و لورن تشکیل داد که به نتیجه نرسید. در اسفند، بریتانیا با درخواست رضاخان مبنی بر خروج نیروهای انگلیسی از بنادر خلیج فارس موافقت کرد.[۸۴]
چند ماه بعد از آغاز رئیسالوزرایی رضاخان، به خصوص از اسفند، تبلیغات گسترده برای برپایی جمهوری آغاز شد و تجددخواهان، ناسیونالیستها، تمرکز طلبان و سوسیالیستها همگی از آن حمایت میکردند. ارتش بیشترین نقش را در این تبلیغات داشت. تا آن زمان مجلس پنجم گشایش یافته بود و اکثریت نمایندگان طرفدار رضاخان بودند.[۸۵] سردار سپه قصد داشت اعلام جمهوری تا پیش از نوروز انجام شود تا با حضور به عنوان رئیسجمهور آینده در مراسم سال نو، جایگاهش به عنوان رئیس کشور بعدی تثبیت شود.[۸۶] تبلیغات برای جمهوری با مخالفت مذهبیون، به رهبری مدرس، همراه شد. اما به هر روی جنبش جمهوری شکست خورد؛ بعد از سیلیخوردن مدرس از برادر فرجالله بهرامی، در برابر ساختمان مجلس تظاهراتی ایجاد شد و رضاخان به گارد مجلس دستور داد تظاهراتکنندگان را متفرق کند که باعث کشتهشدن تعدادی از آنها شد. این واقعه واکنشهای تندی برانگیخت و رضاخان استعفاء کرد[۸۷] اما مجلس ۹۴ به ۶، رای به بازگشتش داد[۸۸] و او را با تشریفات رسمی بازگرداندند. سپس در قم به «نصیحت» روحانیون بلند مرتبهٔ شیعه مبنی بر ادامهٔ نظام پادشاهی و عدم تأسیس جمهوری گوش کرد و زان پس خود را حافظ اسلام نشان میداد.[۸۹]
رضاخان نخستین گامها برای ساخت راهآهن سراسری ایران را در همین دوره برداشت. دولت ایران دو شرکت آمریکایی را به ایران دعوت کرد و از آنجا که پولی برای تأمین هزینه نداشت، در ازای امتیاز نفت شمال، از شرکت نفت سینکلر ۱۰ میلیون دلار وام گرفت. دولت بریتانیا مدعی بود کمپانی بریتانیایی «سندیکای راهآهن ایران» (PRS) امتیاز ساخت راهآهن در ایران را در اختیار دارد، اما مشخص شد چنین نیست و ایران آزاد است با دیگر شرکتها قرارداد امضا کند.[۹۰] در فروردین ۱۳۰۴، با تصویب مجلس، تقویم رسمی ایران اصلاح شد؛ نامهای زرتشتی ماهها را دوباره رسمیت دادند و و اعتدال بهاری و نوروز، آغاز سال در نظر گرفته شد. در اردیبهشت همان سال، نخستین بانک ایرانی با کمک سرمایهٔ قوای نظامی تأسیس شد. در آغاز بانک ارتش، مدت کوتاهی بانک پهلوی و سرانجام بانک سپه نامیده شد. سپس، داشتن شناسنامه و نام خانوادگی اجباری شده و القاب سنتی برافتادند. رضاخان خود نام پهلوی را به عنوان نام خانوادگیاش انتخاب کرد. انحصار واردات قند و شکر به دولت داده شد تا سود آن در ساخت راهآهن به کار گرفته شود. قانون مهم دیگر، خدمت سربازی اجباری برای همهٔ مردان ۲۱ ساله به مدت ۲ سال بود. زمینداران و روحانیون با این قانون مخالفت کردند، اما اقلیتهای مذهبی آن را به فال نیک گرفتند، زیرا مطابق شریعت اسلام تا آن زمان حق حمل اسلحه نداشتند اما با قوانین جدید، امکان خدمت نظامی برای آنها فراهم شده بود.[۹۱]
شاه در زمان خروج از کشور، نگرانی خود از ترقی رضاخان را با شیخ خزعل در میان گذاشته بود.[۹۲] شیخ خزعل که برخورد با سردار سپه را اجتنابناپذیر یافته بود، در تابستان ۱۳۰۳ طوایف اطراف را برای مقاومت علیه او گردآورد[۹۳] سردار سپه از شیخ خزعل خواست عذرخواهی کند یا عواقب کار خود را بپذیرد. لورن تعطیلات خود در لندن را کوتاه کرد و به سرعت راهی خوزستان شد. وزارت خارجهٔ بریتانیا خواهان درگیری داخلی در ایران نبود[۹۴] و کنسول بریتانیا در اهواز با هدف حفظ ظاهر، شیخ خزعل را قانع کرد که عذرخواهی کند و او نیز چنین کرد،[۹۵] اما رضاخان به پیشروی ادامه داد و خواهان تسلیم بیقید و شرط او شد. وزرات خارجهٔ بریتانیا که بهشدت از رضاخان دلگیر شده بود، وساطت کرد و سردار سپه و شیخ خزعل با یکدیگر دیدار کردند و به قرآن عهد دوستی خوردند. رضاخان قول داد شیخ خزعل حاکم اهواز بماند و سپس برای زیارت عتبات راهی عراق شد، اما در بازگشت دستور داد شیخ خزعل را دستگیر و املاکش را ضبط کنند. وی را در تهران زندانی کردند و چند سال بعد در حبس کشتند.[۹۶] تمام این اتفاقات روی هم رفته بریتانیا را قانع کرد که زمان تغییر سیاست نسبت به ایران فرا رسیده است.[۹۷]
رسیدن به پادشاهی
سردار سپه بعد از دو ماه، به تهران بازگشت. طرفدارانش برنامهٔ ورود فاتحانهای تدارک دیدند و آتشبازی تا سه روز در تهران و مراکز استانها ادامه داشت. پیروزی بدون خونریزی در جنوب، بر احترامش نزد مردم شهر افزوده بود. هرج و مرج در کشور به پایان رسیده بود و صدای مخالفان رضاخان به صورت عمومی، دیگر شنیده نمیشد. منتقدان سردار سپه با اظهار امیدواری جهت بازگشت شاه، مخالفت خود را به شکل سربستهای ابراز میکردند؛ آنها امید داشتند احمدشاه در بازگشت، رضاخان را برکنار کند یا حداقل، حضورش از قدرت او بکاهد. اما تقریباً بر همه عیان بود که رضاخان هنوز قدم آخر را برنداشته است. بعد از شکست پروژهٔ جمهوریخواهی، رضاخان میدانست حمایت مطلق مجلس برای شاه شدنش ضرورت دارد.[۹۸] خاصه آنکه بر خلاف جمهوری، تجدد طلبان و شوروی احتمالاً از پادشاهی او حمایت نمیکردند. بریتانیا در هر دو حالت بیطرف بود و رضاخان حمایت روحانیون را مهم میدانست. او به دیدارهای خود با رهبران مذهبی افزود. رضاخان همچنین پیشتر شورایی غیررسمی متشکل از مشیرالدوله، مستوفی، مصدق، تقیزاده، دولتآبادی، علاء، مخبرالدوله و فروغی تشکیل داده بود و این شورا هر هفته دیدار میکرد. رضاخان در دی ۱۳۰۳ به این شورا خبر داد که ادامهٔ همکاری با شاه و ولیعهد برایش ممکن نیست و باید به دنبال راهی برای عزل آنها باشد. در نشست بعدی، مشیرالدوله به نمایندگی از جمع توضیح داد این عمل با قانون اساسی مغایر است؛ رضاخان با بیمیلی پذیرفت، اما درخواست کرد مجلس او را فرماندهٔ عالی قوا بنامد. آنها پذیرفتند و مدرس را نیز راضی کردند و در بهمن، مجلس طرح نامبرده را تصویب کرد. با حضور تیمورتاش، داور و فیروز، مجلس بهطور کلی تحت اختیار رضاخان بود.[۹۹]
تا تابستان ۱۳۰۴ تبدیلشدن رضاخان به رئیس کشور امری اجتنابناپذیر مینمود. دربار و ولیعهد که از این موضوع آگاه بودند، بیوقفه تلاش میکردند شاه را بازگردانند.[۱۰۰] در اواخر شهریور، احمدشاه در تلگرافی رضاخان را در جریان بازگشت خود به ایران در ۱۰ مهر قرار داد.[۱۰۱] بسیار بعید به نظر میرسید او بدون اطمینان از حمایت انگلیسیها بازگردد. سرانجام، ولیعهد «نظر شخصی سر پرسی لورن» را جویا شد و او نیز از اظهار نظر در امور داخلی ایران خودداری کرد. تا یک ماه پیش از اعلام پایان قاجاریه، مثلث تیمورتاش، داور و فیروز، همهٔ جناحهای مجلس به غیر از یاران مدرس را با خود همراه کرده بود. مخالفت سوسیالیستها و رهبرشان سلیمان میرزا محتمل به نظر میرسید اما رضاخان به او قول داد مجلس مؤسسان به او فقط عنوان دائمی شاه بدهد.[۱۰۲][۱۰۳] بریتانیا و شوروی هنوز تصور میکردند اینها قدمی به سوی اعلام جمهوری است. در اوایل مهر، در تهران بلوای نان ایجاد شد و معترضان جلوی مجلس شعار «ما نان میخواهیم، شاه نمیخواهیم» سر دادند. یکی دو هفته بعد، تلگرافهای زیادی از استانها برای خلع سلسلهٔ قاجار به تهران ارسال شد که ۷ آبان در مجلس بررسی شد. همان شب و شب بعد، داور ۸۴ نفر از نمایندگان مجلس را به خانهٔ رضاخان برد و آنها طرح مادهٔ واحده مبنی بر خلع احمدشاه را یک به یک امضا کردند. طرح مادهٔ واحده در ۹ آبان به مجلس تقدیم شد. مستوفی از ریاست مجلس استعفاء کرد، اما سید محمد تدین (معاون او و از طرفداران رضاخان) ریاست جلسه را بر عهده گرفت و اجازهٔ اعتراض به مدرس نداد. مدرس جلسه را غیرقانونی اعلام کرد و با عصبانیت خارج شد.[۱۰۴]
چهار نفر از اعضای شورای رضاخان، یعنی تقیزاده، مصدق، علاء و دولتآبادی، ضمن قدردانی از خدمات او، در مخالفت با مادهٔ ذکر شده سخنرانی کردند.[۱۰۵] اما با تصویب مجلس، احمدشاه از سلطنت خلع و حکومت موقت «در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص آقای رضاخان پهلوی» و «تعیین تکلیف حکومت قطعی» به مجلس مؤسسان واگذار شد.[۱۰۶] بیشتر اعضای طبقهٔ حاکمه از اقدام مجلس راضی بودند و فقط روحانیون علیه آن اقدامی نکردند[۱۰۷] که آنها نیز بهطور کلی تا زمانیکه نظام سلطنتی بود و جمهوری نمیشد، مسئله را حیاتی نمییافتند.[ذ][۱۰۸] قضاوت دربارهٔ نظر عامه مردم آسان نیست اما قابل ذکر است که آنان که رای موافق دادند، در انتخابات بعدی تهران رای نیاوردند. سفارت انگلیس به کنسولگریهایش دستور داد دربارهٔ نظر مردم گزارشهایی تهیه کنند و کنسولگریها فقط نظر مردم در سیستان و یزد را همسو با نمایندگان یافتند.[۱۰۹] مدت کوتاهی بعد از تصویب ماده واحده، رضاخان از ریاست وزرا استعفا داد و فروغی موقتاً جانشین او شد.[۱۱۰] قوای نظامی قصرهای سلطنتی را در دست گرفتند و ولیعهد به عراق فرستاده شد.[ر] سه روز تعطیلی و جشن اعلام شد و رضاخان بیانیهای صادر کرد. احمدشاه در تلگرافی خلع خود را به رسمیت نشناخت و تهدید کرد موضوع را به جامعه ملل خواهد کشاند، هر چند اعضای ارشد سلسله قاجار در ایران به رضاخان پهلوی تبریک گفتند.[۱۱۱]
در ۱۲ آبان ۱۳۰۴ فرمان برگزاری انتخابات مجلس مؤسسان صادر شد، زیرا رضاخان بیم داشت گذر زمان باعث قدرتگرفتن مخالفان شود. تنها به کسانی که رای موافقشان تضمین بود اجازهٔ حضور در انتخابات داده شد و در برخی حوزهها نماینده را بدون انتخابات برگزیدند. تمام کشورهای حاضر در ایران (غیر از آمریکا که تا صدور رای مجلس مؤسسان صبر کرد) به رسم ادب به وزارت خارجه نامه نوشتند. نخستین جلسهٔ مجلس مؤسسان در ۱۵ آذر ۱۳۰۴ با سخنرانی رضاخان تشکیل شد. او تأکید کرد که نمایندگان باید در زمانی کوتاه به نتیجه برسند. کمیسیون مطالعه پس از بررسی اصول ۳۶، ۳۷، ۳۸ متمم قانون اساسی و بازنگری آنها، اصول پیشنهادی خود را در جلسهٔ چهارم به تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۰۴، به مجلس تسلیم و روز بعد، رضا پهلوی را شاه ایران و فرزند ذکور ارشد او و جانشیناناش که از مادر ایرانی متولد شده باشند را ولیعهد اعلام کرد. سلیمان میرزا و دو سوسیالیست دیگر تنها کسانی بودند که رای ممتنع دادند.[ز] سرانجام رضاخان در ۲۴ آذر ۱۳۰۴ در مجلس مؤسسان حاضر و با ادای سوگند به قرآن، رسماً رضاشاه پهلوی نامیده شد.[۱۱۲] رضاشاه همان روز برای نخستین بار بر تخت مرمر نشست. ملکه جهان، مادر احمدشاه، تلاش کرد از مراجع عتبات حکم خارج از دین بودن رضاخان را بگیرد، اما به موقع به عراق نرسید.[۱۱۳] مراسم تاجگذاری رضاشاه در ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ در تالار سلام انجام شد. تدارکات این مراسم بر عهدهٔ تیمورتاش بود و تاج جدیدی برای شاه و سلسلهٔ جدید طراحی شد.[۱۱۴]
نگاره رسمی در آغاز سلطنت | سوگند در برابر مجلس مؤسسان | رژه در روز تاجگذاری | روز تاجگذاری | تمبر یادبود |
دوران پادشاهی
دورهٔ رضاشاه آغاز نظم نوینی بود.[۱۱۵] او در دورهٔ پادشاهی خود، بهطور کلی اهدافی را دنبال کرد که در دورهٔ وزارت آغازشان کرده بود: ایجاد ارتش و پلیس مدرن برای تأمین امنیت داخلی، تحمیل ارادهٔ خود بر مخالفان، ایجاد سیستم ارتباطی نوین، توسعهٔ صنعتی و از بین بردن نفوذ خارجیها در امور داخلی ایران.[۱۱۶]
سالهای نخست پادشاهی
با آغاز سلطنت رضاشاه، فروغی از کفالت نخستوزیری استعفاء داد و شاه که به او اعتماد کامل داشت، تا تشکیل مجلس ششم به ریاست وزرا منصوبش کرد.[۱۱۷] تیمورتاش نیز وزیر دربار شد و دیری نپایید که نفوذ عظیمی در دربار به دست آورد، به گونهای که گفته میشد حرف تیمورتاش، حرف رضاشاه است.[۱۱۸] انتخابات مجلس ششم در تمام کشور (غیر از تهران) فرمایشی بود.[۱۱۹] در این زمان، مدرس که هنوز از رجال مهم مملکت بهشمار میرفت، تلاش داشت با شاه جدید به توافقی برسد. اطلاعات مستندی از مذاکرات او و رضاشاه وجود ندارد، اما ظاهراً خواستار ادامهٔ کار مجلس به شیوهٔ سابق بود. ظاهراً آن دو، بر نخستوزیری مستوفی به توافق رسیدند[۱۲۰] و مجلس ششم که در تیر ۱۳۰۵ تشکیل شد، به او رای اعتماد داد. مستوفی ابتدا به وزارت بیمیل بود، اما با اصرار مدرس پذیرفت. وثوق نیز (احتمالاً به پیشنهاد مدرس) وزیر مالیه شد[ژ]. حمایت مدرس از وثوق باعث ریزش محبوبیتاش شد. در خرداد ۱۳۰۶ مستوفی استعفاء داد و مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه) جانشینش شد. مستوفی در دیدار با هدایت، این دوره از نخستوزیری خود را «تا چانه در لجن فرورفتن» توصیف کرد و به او گفت «شما سعی کنید تا سر در لجن فرونروید.» انتخابات مجلس هفتم در ۱۳۰۷ برگزار شد و این دوره حتی انتخابات تهران هم آزاد نبود. حکومت رضاشاه در تلاش برای سازش، به مصدق پیشنهاد داد ۶ نمایندهٔ تهران را ملت و ۶ نماینده را دولت انتخاب کند؛ مصدق زیر بار نرفت اما دولت، نام مستوفی، پیرنیا (مشیرالدوله) و مؤتمن را به عنوان نمایندگان گروه اول رد کرد، هر چند هر سه استعفا دادند. مدتی بعد، مدرس دستگیر و تبعید شد و ۱۰ سال بعد به قتل رسید.[۱۲۱]
از آغاز ۱۹۲۶ (دی ۱۳۰۴) لورن به صورت ماهانه ملاقاتهایی با رضاشاه داشت و دربارهٔ مسائلی مثل مالیاتهایی که شیخ خزعل به دولت تحویل نداده بود، گفتگو کردند. در یکی از ملاقاتها، شاه پذیرفت که دولت ایران به زودی به لندن نامه زند و بپذیرد که «مقداری پول» مربوط به سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ میلادی به آن دولت بدهکار است. از جمله مسائل مطرح دیگر، راهآهن بود؛ لورن نگرانی خود نسبت به دسترسی احتمالی شوروی به خلیج فارس را ابراز کرد، اما رضاشاه آن را بیاساس دانسته و گفت شورویها نیز همین نگرانی را در مورد دسترسی بریتانیا به دریای خزر دارند. در ملاقات آخر، وزیر مختار هشدار داد سیستم اداری و نظامی ایران فاسد است. همچنین گله کرد که «سیاست خارجی ایران شفاف نیست»[س] و رضاشاه از این حرف برآشفت و سیاست دولت خود را «کاملاً شفاف» دانست. در سپتامبر ۱۹۲۶ (مهر ۱۳۰۵) دورهٔ خدمت لورن در ایران به پایان رسید. او که رضاشاه را مردی لایق و کاردان یافته بود، تلاش کرد تا دولت متبوعش را قانع به همکاری با او کند، زیرا یک ایران قدرتمند را به سود منافع بریتانیا میدانست؛ ولی با خروج او، چرخشی در این سیاست پدید آمد؛ هارولد نیکولسون، شارژدافر بریتانیا، به یکی از دشمنان شاه تبدیل شد و دو ماه بعد از خروج لورن، نوشت که «رضاشاه از درک واقعیتها ناتوان است»[۱۲۲] و «پیشبینیهای لورن محقق نشده است.» او خواستار سیاستی «انتقادیتر» و نزدیکی بیشتر به مجلس و ملیگرایان شد. پاسخ وزارت خارجه[ش] بر عدم دخالت در امور داخلی ایران تأکید داشت، هر چند احتمال عدم توجیه این سیاست توسط سیر وقایع (یعنی سلطهٔ یک کشور خارجی بر ایران) را رد نکرد.[۱۲۳]
رضاشاه در نیمهٔ نخست سلطنت خود از یاری سیاستمداران کاردانی برخوردار بود که البته بیشتر آنها را به مرور زمان از صحنهٔ قدرت حذف کرد. گزارشی از کلایو، وزیر مختار بریتانیا که در سال ۱۹۲۹ (۱۳۰۷/۸) به لندن مخابره شده مینویسد: «غیر از قوای نظامی که در ید اختیار شاه است، نیروی محرکهٔ دولت در دست سه نفر متمرکز شده است: تیمورتاش (وزیر دربار)، فیروز (وزیر مالیه) و داور (وزیر عدلیه)». همین گزارش اضافه میکند «تیمورتاش عملاً «وزیر اعظم» است، هر چند با توجه به شخصیت او و شاه به نظر نمیرسد این وضعیت پایدار باشد.» اتحاد بین پادشاه و سه وزیرش نه از سر علاقه و اعتماد، که به دلیل منافع مشترک بود؛ هر چهار تن به اهمیت یکدیگر در ساخت یک ایران مدرن، هدفی که همگی محترم به حسابش میآوردند، واقف بودند. رضاشاه در این سالها همچنین به اصلاحات نظامی خود ادامه داد. او برای ارتش در بقای سلسلهٔ خود نقشی حیاتی قائل بود و تلاش خود را به کار بست تا وفاداری ارتشیان به خود را حفظ کند. بودجهٔ نیروهای نظامی طی سلطنت رضاشاه بهشدت افزایش پیدا کرد و بهطور کلی افسران ارتش نسبت به دیگر کارمندان دولت، از حقوق بیشتری برخوردار بودند. تعداد سربازان ارتش شاهنشاهی تا سال آخر پادشاهی رضاشاه از ۴۰ هزار نفر به ۱۲۷ هزار نفر رسید. شاه برای جلوگیری از شورش بین قوای نظامی، لشکرها را با هنگ و تیپ جایگزین کرد، هر چند هیئت نمایندگی بریتانیا معتقد بود که رژیم رضاشاه تنها با ترور او سقوط میکند، نه با شورش سربازانش.[۱۲۴]
حزب ایران نو در سال ۱۳۰۶ به ابتکار عبدالحسین تیمورتاش و با تأیید رضاشاه تأسیس شد. این حزب ملیگرا که به حزب ملی فاشیست ایتالیا و حزب جمهوریخواه خلق ترکیه شباهت داشت، هدف خود را «حفظ استقلال ایران تحت بیرق پهلوی و مبارزه با تفکرات ارتجاعی» اعلام کرد.[۱۲۵] بهطور کلی این حزب تأسیس شده بود تا با تشکیل اکثریت در مجلس تمام لوایح مد نظر دولت، خواه هر اندازه اصلاحگرانه و رادیکال، به تصویب برسند.[۱۲۶] هدف دیگر همچنین، افزایش کنترل دولت بر جامعه بود. در تبلیغات حزب، لحن اسلامستیزانهای وجود داشت و روحانیون نیز اجازهٔ عضویت در آن را نداشتند. مدتی بعد از تأسیس حزب ایران نو، احزاب رقیب، بهخصوص احزاب کمونیست و سوسیالیست، ممنوع اعلام شدند، هر چند خود این حزب را نیز دوامی نبود؛ بعد از چند ماه منحل شد و جای خود را به حزب ترقی داد ولی همین حزب ترقی نیز به زودی به گمان اینکه اندیشههای خطرناک جمهوریخواهانه دارد، برچیده شد.[۱۲۷]
به گفتهٔ همایون کاتوزیان، روی هم رفته حکومت رضاشاه، در این دوره به مانند عهد رئیسالوزرایی، دیکتاتوری بود، اما هنوز به حکومت فردی (اتوکراتیک) تبدیل نشده بود و با وجود انحرافات روزافزون از قانون اساسی، شکل مشروطه را از دست نداده بود.[۱۲۸]
راهآهن
در آن زمان، ساخت راهآهن آرزویی ملی برای بسیاری از ایرانیان بود و رضاشاه بعد از تاجگذاری با جدیت بیشتری آن را دنبال کرد. با تصویب لایحهٔ راهآهن شمال به جنوب توسط مجلس ششم در اسفند ۱۳۰۵، مذاکرات دولت با کمپانیهای بریتانیایی، آلمانی و دانمارکی آغاز شد[۱۲۹] و در مجموع، مهندسانی از آلمان، بریتانیا، آمریکا، اسکاندیناوی، ایتالیا، بلژیک، سوئیس و چکسلواکی برای به سرانجام رساندن این پروژه به کار گرفته شدند.[۱۳۰] بودجهٔ ساخت راهآهن تماماً با سرمایهٔ داخلی (با صرف هزینههای حاصله از انحصار تجارت قند و چای) تأمین شد و ۹۰٪ کارکنان آن ایرانی بودند که در رشد صنعتی کشور و تربیت کارگران فنی تأثیرگذار بود.[۱۳۱]
ساخت راهآهن در ۲۳ مهر ۱۳۰۶ آغاز شد و در ۲۷ مرداد ۱۳۱۷ به پایان رسید. در مجموع ۱۰٫۱ میلیارد ریال هزینه دربرداشت و در نتیجه به گرانترین و بزرگترین پروژهٔ صنعتی تاریخ ایران تا به آن روز تبدیل شد.[۱۳۲] این پروژه بدون انتقاد هم نبود؛ آرتور میلسپو، مشاور مالی آمریکایی ایران، اعتقاد داشت با در نظر گرفتن عدم پیوند شهرهای تجاری مهم ایران به وسیلهٔ راهآهن، این پروژه از نظر مالی به صرفه نخواهد بود.[۱۳۳]
اصلاحات قضائی و لغو کاپیتولاسیون
دغدغهٔ اصلی رضاشاه در ربط با انجام اصلاحات در تشکیلات قضائی، تقویت حاکمیت ملی ایران به وسیلهٔ الغای کاپیتولاسیون بود. کاپیتولاسیون امتیازی بود که دولت ایران در عهد قاجاریه به ملل کاملهالوداد[ص] اعطا کرده بود و این از نگاه ملیگرایان سبب تحقیر ایران شده بود. الغای کاپیتولاسیون، حذف روحانیون شیعه از دستگاه قضا و در نتیجه ایجاد قوه قضائیهای مشابه دولتهای غربی میطلبید. کمیسیونی به رهبری علیاکبر داور، وزیر عدلیه که معمار قوه قضائیهٔ نوین ایران بهشمار میرود، تشکیل و در نهایت، در اردیبهشت ۱۳۰۶ در حضور رضاشاه، ایجاد تشکیلات قضائی نوین اعلام شد.[۱۳۴] با ایجاد دستگاه قضائی جدید که بخش اسلامی آن به ازدواج و طلاق محدود شده بود،[۱۳۵] رضاشاه در دستخطی، از رئیسالوزرا (مستوفی) درخواست کرد که مقدمات الغای کاپیتولاسیون را فراهم آورد. به هیئتهای دیپلماتیک حاضر در ایران اطلاع داده شد که در مدتی یک ساله امتیازات قضائی آنها باطل خواهد شد. تیمورتاش بهطور محرمانه به هیئت آمریکایی اطمینان داد محکمههای جدید از احکام اسلامی کاملاً خالی شدهاند. سرانجام، کاپیتولاسیون در ۲۰ اردیبهشت ۱۳۰۷ با حضور رئیسالوزرا (هدایت) در مجلس لغو شد و کشورهای غربی نیز اقدام خاصی علیه آن انجام ندادند. مطابق انتظارات، صدای اعتراض روحانیون بلند شد و آنان در قم سخنرانیهایی علیه این اصلاحات کردند. آنها خواستار بازگشت عدلیههای سابق[ض] بودند. رضاشاه با هدف جلوگیری از شورش، ابتدا تمایل داشت با آنها سازش کند، اما داور با اعطای مناصب بلندپایه در دستگاه قضا به برادر و داماد احمد بهبهانی، از تنش اوضاع کاست.[۱۳۶]
لغو بردهداری
ایران یکی از ممالک امضاکنندهٔ قانون کنفرانس ۱۸۹۰ بروکسل که تجارت برده را ممنوع میکرد، بود اما این قانون سبب ممنوعیت تملک بردگان نمیشد. با در نظر گرفتن تبلیغات دولت رضاشاه مبنی بر مدرنسازی ایران و سیاستهای ملیگرایانه، چنین وضعیتی برای یک کشور مستقل عقبافتاده به نظر میرسید. در نتیجه، در سال ۱۹۲۸ (۱۳۰۶) تیمورتاش با وزیر مختار بریتانیا رابرت کلایو، برای یافتن راهحلی به گفتگو نشست، زیرا انگلیسیها کشتیهای ایرانی را در پی یافتن تجار برده و توقیف آنها جستجو میکردند. ایران پیشنهاد داد که هر دو کشور کشتیهای مشکوک را بازرسی و بردگان را آزاد کنند؛ انگلیسیها زیر بار نرفتند، زیرا میدانستند این بازرسی به کشتیهای انگلیسی محدود نخواهد بود و عصبانیت متحدان عرب آنها که کشتیهایشان با پرچم بریتانیا به تجارت برده ادامه میدادند را منجر خواهد شد. همچنین نمیخواستند به ایران امتیاز برابری بدهند. سرانجام دو طرف به توافق رسیدند که بریتانیا به بازرسی کشتیهای ایرانی خاتمه دهد و دولت ایران به تنهایی با بردهداری در خاک خود مبارزه کند. رضاشاه و وزیرانش میدانستند بردهداری در ایران بدون منع قانونی به پایان نخواهد رسید. در نتیجه، مادهٔ واحدهٔ «قانون منع خرید و فروش برده در خاک ایران و آزادی برده در موقع ورود به مملکت» در ۱۸ بهمن ۱۳۰۷ در مجلس شورای ملی به تصویب رسید.[۱۳۷]
به حاشیه راندن روحانیون
رابطهٔ رضاشاه و علمای شیعه حاصل توالی مجموعهای از درگیریها بود. کهنهسربازان سیاسی مشروطه مقاومت گروه بزرگی از روحانیون در برابر اصلاحات دموکراتیک، مثل حقوق برابر برای همهٔ شهروندان ایران، را به خاطر میآوردند و روبرو شدن با دولتی مشابه دولتهای اروپایی باعث شده بود که علمای شیعه موضعی دفاعی گیرند. اصلاحات رضاشاه در آموزش و پرورش، قوه قضائیه و جاهای دیگر، روحانیون را از این نهادها بیرون رانده و باعث شده بود که از لحاظ اقتصادی به حاشیه روند. روحانیون که از قانون لباس متحدالشکل استثناء بودند؛ برای پوشیدن عبا و عمامه باید از مقامات دولتی اجازه میگرفتند و این به معنای سر خم کردن در برابر قدرتی برتر[۱۳۸] و تمایز روحانیون از سایر ارکان جامعه بود.[۱۳۹] همچنین کلاه شاپو نشانهٔ «تابعیت در برابر کفار» و قانون کشف حجاب که چند سال بعد اجرایی شد، حملهٔ دیگری علیه اسلام به حساب میآمدند که عمیقاً حس میشد.[۱۴۰]
البته روحانیون همهٔ منابع خود را از دست نداده بودند و وقف، خمس و کمکهای مالی مؤمنان را در اختیار داشتند و در نتیجه، نهادهای شیعی مثل مدارس علمیه به کار خود ادامه دادند. رضاشاه شخصاً هرگز از اسلام خارج نشد و بر خلاف آتاترک، نمادهای اسلامی مهم را حفظ کرد: نماز و اذان کماکان به عربی بودند و فارسی به خط عربی نوشته میشد. روحانیون بهطور کلی تلاش میکردند از درگیری مستقیم با دولت اجتناب کنند و این باعث پرورش حس انتقام در آنها گردید. به علاوه، آنان بر دین خود اصلاحاتی اعمال کردند تا آن را چون راهحلی برای اقتدارگرایی شاه پهلوی، به روشنفکران عرضه کنند.[۱۴۱]
قانون لباسهای متحدالشکل
در ۱۳۰۷ با انجام مراسمهایی در سطح کشور، کلاه پهلوی کلاه رسمی مردان ایرانی اعلام شد. همزمانی این تغییر با اصلاحات در تشکیلات قضائی و تصویب نهایی قانون سربازی، بر آتش اعتراضات افزود.[۱۴۲] بهطور کلی صدای اعتراض از سوی مذهبیون شنیده میشد زیرا لبه کلاه در زمان سجده از رسیدن سر به زمین جلوگیری میکرد و حتی بسیاری تصور میکردند هدف از آن، ترویج بیدینی است.[۱۴۳] برخی از روحانیون تهرانی در قم بستنشینی اختیار کردند، اما دولت با ترکیبی از زر و زور شرایط را تحت کنترل گرفت و راه برای تغییرات بیشتر در پوشش مردانه هموار شد. در دی همان سال قانون متحدالشکل نمودن البسهٔ اتباع ایران در داخله مملکت به تصویب رسید و مقرر شد تا نوروز ۱۳۰۸ غیر از کارمندان دولتی که لباس مخصوص داشتند و روحانیون تمام ادیان،[ط] باید لباس متحدالشکل، شامل کت و شلوار اروپایی و کلاه پهلوی، بر تن کنند. مجدداً اعتراضاتی برخاست؛ ایلات علاقه نداشتند که لباس سنتی خود را کنار بگذارند و هدایت (رئیسالوزرا) نیز با آن مخالف بود. پنج سال بعد، رضاشاه در حکمی اعلام کرد که در روز گشایش مجلس دهم، همهٔ مردان باید کلاه اروپایی شاپو بر سر کنند و یک ماه بعد از آن، پوشیدن این کلاه برای تمام کارمندان دولت اجباری شد. با وجود استقبال طبقهٔ متوسط تهرانی، اجباریشدن کلاه شاپو نیز موجب برانگیختهشدن اعتراضاتی، به خصوص از جانب مذهبیون شد. حائری یزدی به خلوت رفت و در قم ساکت ماند، اما در مشهد، روحانیون علناً علیه کلاه «بینالمللی» اعتراض کردند. در تیر ۱۳۱۴، بر خلاف انتظار تحصنکنندگان در حرم رضا، نیروهای نظامی بر آنان آتش گشودند که منجر به کشته شدن بسیاری گردید و در پیامد این واقعه، فروغی (رئیسالوزرا) به دلیل تلاش برای شفاعت نایب التولیه آستان قدس رضوی، مغضوب رضاشاه و برکنار شد. مدتی بعد، قانون رفع حجاب صادر شد. همچنین دو ماه بعد از واقعهٔ گوهرشاد، تقویم شمسی به عنوان گاهشماری رسمی مملکت جایگزین تقویم قمری شد که در نظر مذهبیون، اقدام دیگری در جهت اسلامزدایی از ایران به حساب میآمد.[۱۴۴]
سفر به ترکیه
تنها سفر خارجی رضاشاه، سفر به ترکیه در سال ۱۳۱۳ بود. او در این سفر سخت تحت تأثیر همپای ترک خود، مصطفی کمال آتاترک قرار گرفت و کوشید تا مانند او، کشور را با قدرت اداره نماید. رضاخان در این سفر، شمشیر جواهر نشانی به رسم یاد بود به همراه عکس خود را به وی هدیه کرد و در پای عکس نوشت: «به رسم یادگار برای دوست عزیز و برادر محترم حضرت قاضی مصطفی کمال رئیسجمهور ترکیه ارسال گردید». امروزه این عکس و شمشیر در موزهٔ رسمی مقبرهٔ آتاتورک در شهر آنکارا است.
قانون کشف حجاب
رضاشاه که در دورهٔ نخستوزیری در تلاش بود با روحانیون شیعه رابطهٔ خوبی داشته باشد، از مسئلهٔ حجاب دوری میکرد، اما از همان زمان رفع حجاب را در دستور کار داشت. زمانیکه ابراهیم خواجهنوری در نشریهٔ خود دربارهٔ کشف حجاب و آزادی زنان نوشت و به دلیل شکایت ناظر شریعت به ۳ ماه زندان محکوم شد، رضاخان دستور داد او دورهٔ محکومیتاش را به جای زندان، در بیمارستان پلیس سپری کند. مسئلهٔ حجاب نخستین بار در نوروز ۱۳۰۸ مسبب درگیری دین و دولت شد. در این سال، ۱ فروردین با ۲۷ رمضان (روز قتل ابن ملجم (قاتل علی بن ابیطالب)، مطابق سنت شیعی) مصادف شده بود و زنان خانوادهٔ پهلوی راهی قم شدند تا هر دو مناسبت را در حرم فاطمه معصومه جشن بگیرند. روحانیون به ورود آنها به حرم با چادر نازک، اعتراض کردند. رضاشاه شخصاً از تهران خود را به قم رساند، با چکمه وارد حرم معصومه شد و آن روحانیای که به ملکه معترض شده بود را شلاق زد. با این حال، او هنوز محافظهکار بود؛ چند ماه بعد که اماناللهخان و ثریا، شاه و ملکهٔ افغانستان، از ایران بازدید کردند، ملکه ثریا حجاب نداشت، اما تاجالملوک بدون حجاب در برابر اماناللهخان ظاهر نشد.[۱۴۵]
از یک سال پیش، دولت به پلیس دستور داده بود که به زنان اجازه داده شود تا بدون حجاب اسلامی در انظار عمومی ظاهر شوند و با وجود مخالفت روحانیون، در تهران تعدادی از زنان بدون حجاب رفت و آمد میکردند. شخص ملکه نیز گهگاه حجاب بر سر نمیکرد. اما رفع حجاب هنوز به سیاست رسمی تبدیل نشده بود. نخستین نشانه از چنین سیاستی، در آخرین نشست کابینهٔ هدایت (در ۱۳۱۲) مشهود است. در آن جلسه، بنا به اصرار تیمورتاش، کلاه زنانه در فهرست اقلام وارداتی گنجانده شد، زیرا او عقیده داشت که در آینده تقاضا برای آن افزایش پیدا میکند. سفر ۱۳۱۳ رضاشاه به ترکیه و مشاهدهٔ مشارکت زنان در جامعه آن کشور، تأثیر عمیقی بر او گذاشت و باعث شد که به اصلاحات خود سرعت بیشتری بخشد. از این زمان اقدامات جهت آمادهسازی جامعهٔ ایران برای ممنوعیت حجاب اسلامی آغاز شد؛ در ۱۳۱۴، کانون بانوان با حمایت دولتی تأسیس شد که یکی از اهدافش، تبلیغ برای کنار گذاشتن حجاب بود. وزرا موظف شدند یک روز در هفته، به همراه زنان خود که حجاب را کنار گذاشته بودند، در مهمانیهای مختلط حاضر شوند. با آغاز سال تحصیلی، حجاب در مدارس ممنوع شد؛ مخالفت جدی با این ممنوعیت برنخاست زیرا بیشتر دختران بدون حجاب به مدرسه میرفتند. اما واقعهٔ گوهرشاد در اعتراض به کلاه شاپو، باعث شد ممنوعیت سراسری حجاب به تأخیر افتد.[۱۴۶]
خسروا! دست توانای تو آسان کرد کار
ورنه، در این کار سخت، امید آسانی نبود
شه نمیشد گر در این گمگشته کشتی ناخدای
ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود
هدایت پیشنهاد داد که چادر با روپوش جایگزین شود اما رضاشاه فقط به پوششی کاملاً اروپایی راضی بود. او دستور داد برنامهای ترتیب داده شود که بتواند در آن دختران بدون حجاب خود را همراهی کند. علیاصغر حکمت، وزیر معارف (آموزش)، جشن پایان سال تحصیلی را پیشنهاد کرد. ساختمان تربیت معلم که به تازگی در تهران ساخته شده بود، به عنوان مکان مراسم انتخاب شد. وزرای داخله و معارف به کارمندانشان در سراسر کشور دستور دادند که با برگزاری مراسمهایی با حضور زنان، به مردم دربارهٔ مشارکت زنان در زندگی اجتماعی توضیح داده شود. سرانجام در ۱۷ دی ۱۳۱۴، رضاشاه در دانشسرای مقدماتی حاضر شد؛ تاجالملوک، شمس و اشرف، همگی بدون حجاب، همراهیاش میکردند. به تمام زنان حاضر نیز دستور داده شده بود که بدون حجاب اسلامی در مراسم حاضر شوند. زان پس پوشش اسلامی ممنوع اعلام و همچنین در استانها مراسمهایی تحت عنوان «آزادی زنان» برگزار شد. کنار گذاشتن حجاب برای زنان مقامات کار سختی نبود، اما حضور در انظار عمومی با لباسی اروپایی باعث شرمساری اغلب زنان طبقهٔ عامه میشد. بیشترشان حتی نمیدانستند چه بپوشند، زیرا لباسهایی که تا آن زمان زیر چادر به تن میکردند و دیده نمیشد، برای حضور در اجتماع مناسب نبود. بعد از صدور این قانون، از ورود زنان محجبه به مکانهای عمومی مثل حمام، سینما جلوگیری میشد. یک ماه بعد، ورود زنان محجبهٔ ایرانی به حرم امام رضا نیز ممنوع شد (این قانون شامل زنان محجبهٔ خارجی نمیشد). مدتی بعد محدودیت تازهای وضع کردند؛ بدینگونه که زنان تنفروش باید حتماً حجاب اسلامی میداشتند و تنها در صورت ازدواج میتوانستند آن را کنار بگذارند. اینگونه دولت میخواست از احساس «بیعفتی» کردن توسط زنانی که حجاب را کنار گذاشته بودند، جلوگیری کند.[۱۴۷]
واکنشها به قانون منع حجاب متفاوت بود؛ طبقهٔ متجدد آن را به فال نیک گرفت و رضاشاه را برای آزادسازی زنان ستود، اما اکثریت زنان کشور با مشکلاتی مواجه شدند. هر چند پلیس اجازهٔ توسل به خشونت را نداشت، اما گاه برخورد فیزیکی اتفاق میافتاد و چادرها و روسریها را به زور پاره میکردند. در شمال کشور روحانیون با قانون مورد نظر کنار آمدند و در مازندران حتی یکی از آنها، در ستایش رفع حجاب و آزادی زنان سخنرانی کرد، اما در مناطق مذهبی مثل قم، خانوادهها دختران را از تحصیل محروم میکردند. در هر صورت آمار میگوید حضور دانشآموزان دختر در مدارس بعد از صدور قانون رفع حجاب و در سالهای آخر عهد رضاشاه اوج شدیدی گرفت. در نهایت، ممنوعیت حجاب با پایان سلطنت رضاشاه ملغی شد.[۱۴۸]
دین و مذهب
دولت رضاشاه، اعمال نفوذ برنهاد مذهب را نیز در دستور کار قرار داد. حوزههای علمیه در قم، اصفهان، و نجف خودمختار باقی ماندند، اما دانشکدهٔ الهیات دانشگاه تهران و مسجد سپهسالار (که توسط امام جمعهٔ منتخب دولت اداره میشد) داوطلبان را امتحان میکردند تا معلوم کنند کدام یک صلاحیت آموزش دینی به مردم و در نتیجه درآمدن به کسوت روحانیت را دارند. به عبارت دیگر، برای نخستین بار، دولت نحوهٔ درآمدن به جرگهٔ علما را تعیین میکرد. البته، روحانیونی که برای کار در بخش خدمات دولتی انتخاب میشدند، باید لباس روحانیت را کنار میگذاشتند و از پوشش غربی و کلاه استفاده میکردند. این اصلاحات به روحانیون نیز هویتی متمایز بخشید. ضمناً وزارت آموزش، آموزش مذهبی را در مدارس دولتی اجبار کرد و با کنترل محتوای این دروس، جلوی هر عقیدهای را که بویی از شکآوری نسبت به مذهب داشت میگرفت. هدف رضاشاه بیشتر حاکم کردن دولت بر تبلیغ و ترویج اسلام بود تا تضعیف مذهب با اندیشههای سکولار. وی زندگی سیاسیاش را با رهبری قزاقها در آیینهای ماه محرم آغاز کرده بود و برای بسیاری از یازده فرزندش، نامهای شیعی انتخاب کرده بود. محمدرضا، علیرضا، غلامرضا، عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا و حمیدرضا. واعظان سرشناس را برای ارائهٔ برنامههای مذهبی به رادیوی سراسری دعوت کرد. وی همچنین شریعت سنگلجی، واعظ پر آوازهٔ مسجد سپهسالار را ترغیب کرد تا آشکارا نیاز مبرم شیعه به نوعی «رفرماسیون» را اعلام کند. سنگلجی اغلب در منبرهای خود بر این نکته تأکید میکرد که اسلام در تضاد با تجدد — به ویژه علوم، پزشکی، سینما، رادیو و سرگرمی رو به رشد در آن دوران فوتبال — نیست.[۱۴۹]
رضاشاه سنت شاهی تأمین بودجهٔ مالی مدارس علمیه، بزرگداشت مجتهدان اعظم و سفرهای زیارتی — حتی به نجف و کربلا — را استمرار بخشید. به هشت روحانی که در سال ۱۹۲۱/۱۳۰۰ از عراق گریخته بودند، پناهندگی اعطا کرد. عبدالکریم حائری یزدی، مجتهدی بسیار محترم را به اقامت در شهر قم و تبدیل آن به مرکزی همانند نجف ترغیب و تشویق کرد. حائری که همواره از سیاست دوری میجست، برای نهادینه کردن تشکیلات دینی، بیش از هر روحانی دیگری فعالیت کرد. در همین سالها بود که، استفاده از القاب روحانی نظیر آیتالله و حجتالاسلام بین عموم رایج شد. محمدحسین نائینی، طرفداری از دولت را به جایی رساند که کتاب اولیهاش در مدح مشروطیت را نابود کرد. رضاشاه طلاب علوم دینی را از انجام خدمت وظیفه عمومی معاف و تأیید و ترویج هرگونه عقاید «الحادی» و «مادیگرایانه» را ممنوع کرد. برخی از روحانیون با لحنی پرجذبه در باب عرفان و مشخصاً شاعران صوفی چون مولوی و حافظ، داد سخن میدادند. آنها شکآوری را با مادیگرایی و ماتریالیسم را با کمونیسم برابر میپنداشتند. از نظر یکی از روحانیون نویسندهٔ درسنامه، هدف آموزش ابتدایی شناساندن خداوند به کودک است. شگفتآور نیست که شمار بسیار معدودی از روحانیون بلندمرتبه در مقابل شاه ایستادگی کردند.[۱۵۰]
رضاشاه، تا پیش از پادشاهی، تظاهرات مذهبی شدیدی داشت. او در دستههای عزاداری حسین بن علی و همچنین در تکایا و حسینیهها فعالانه شرکت میکرد.[۵][۱۵۱][۱۵۲] لیکن در همان دوران (دورهٔ وزارت جنگ) نیز اعتقاد عمیق به جدایی دین و سیاست داشت.[۱۵۳] تحقیق محمد فغفوری دربارهٔ رابطه علما-دولت بین سالهای ۱۹۲۱ و ۱۹۴۱ میلادی نشان میدهد که رضاخان از هویت قومی/دینی برای دستیابی به اهداف سیاسیاش استفاده کرده بود. او تلاش کرد تا رقبا و شریک خودش، ضیاءالدین طباطبایی را با استفاده از روابطش با گروههای غیرمسلمان، به خصوص ارامنه حذف کند. رضاخان با تشکیل یک جبههٔ متشکل از ارامنه، بریتانیاییها و سید ضیا، موفق شد حمایت علما را برای دور کردن رقبایش به دست آورد.[ظ]
او روابط خوبی با روحانیون معاصرش نداشت و با تصویب قانون مدنی و تربیت قضات، دست روحانیون را از محاکم سنتی کوتاه نمود.[۱۵۴] با طرح کشف حجاب و لباس متحدالشکل مردان و محدود نمودن روحانیون (به غیر از علمای طراز اول) از پوشش سنتی، روحانیون را علناً به مبارزه طلبید و در واقعهٔ مسجد گوهرشاد، که چندین ماه پیش از تصویب قانون منع حجاب روی داد، با کشتار و سرکوب بستنشستگان در مسجد، این مبارزه را با قوهٔ قهریه به پیش برد. او حتی یک بار که یکی از دخترانش در حرم فاطمه معصومه بدحجاب ظاهر شده بود و از این بابت مورد اعتراض واقع شده بود، خودش به قم رفت، با چکمه وارد حرم شد و روحانی اعتراضکننده را به شلاق بست.[۵][۱۵۱][۱۵۵] ولی به علت رابطهٔ نزدیک و خوب رضاشاه با عبدالکریم حائری یزدی، بزرگترین مرجع تقلید در آن زمان و با وساطت او، هیچ اعتراضی به این اقدام رضاشاه صورت نگرفت.[۱۵۶][۱۵۷]
گرچه در دورهٔ رضاشاه به ارامنه خودمختاری فرهنگی و دینی اعطا شد، و حق داشتند یک نمایندهٔ بیشتر در مجلس داشته باشند، اما رضاشاه مدارس آنها را در سالهای ۱۹۳۸–۱۹۳۹ بست[۱۵۸] و خودمختاری درونیشان را در خطر انداخت. مشاغل دولتی به ارامنه داده نشد. طی آن زمان، تهمتها و انتقادها در رسانههای در کنترل دولت علیه جامعهٔ مسیحی عمدتاً متوجه ارامنه و آشوریان بود. درحالی که بریتانیاییها این مسئله را بخشی از گرایش طرفدار ناسیونال سوسیالیسم طراحی شده به منظور تحریک بخشهای متعصب مذهبی جامعه میدیدند، بیشتر ارامنه آن را ناشی از ارتباط و تحسین شخصی رضاشاه از کمال آتاتورک ترکیه میدانستند. دیگران این را بخشی از نقشهٔ بزرگ فعالیتهای پانایرانیستی در کشور دیدهاند. روستاهای بسیاری در آذربایجان ایران تا ۱۹۳۰ که رضاشاه نامشان را فارسی کرد، نامهای ارمنی داشتند. هر دوی بستن مدارس اقلیتهای مذهبی و تغییر نام روستاها، شهرها، خیابانها و… بخشی از چارچوب سیاست کلی رضاشاه برای استحکام دولت و کاهش وابستگی به خارج بود.[ع][۱۵۹] دوران رضاشاه به طرزی غریب به جامعهٔ زرتشتی ایران مربوط بود. از یک سو، عبادتگاهها و مدارسشان، مثل سایر اقلیتهای غیرمسلمان در معرض محدودیت قرار داشتند، از سوی دیگر آنان ابزاری بیهمتا برای ایدئولوژی ناسیونالیستی شاه جدید بودند. نمادهای ایران باستان (دارای ارتباط نزدیک با زرتشتیان) بنیاد ساخت ملت نوین ایرانی شد. روشنتر از همه، اعلان ۱۹۳۴ رضاشاه بود مبنی بر اینکه خارجیان کشور را به جای «پارس»، «ایران» بخوانند؛ و در ایدئولوژی جدید، بهطور نزدیکی در ارتباط با گذشتهٔ درخشان پادشاهان ایرانی در دورهٔ پیش از اشغال اعراب بود.[۱۶۰] [غ]
اقدامات رضاشاه برای ایجاد وحدت و یکپارچگی ملی نارضایتیهای زیادی در میان اقلیتهای مذهبی و زبانی پدیدآورد. مدارس بهایی که تنها در تهران بیش از ۱۵۰۰ دانشآموز داشت در سال ۱۳۱۳ به بهانهٔ برگزاری مراسمی به مناسبت سالگرد کشته شدن باب، تعطیل شد. در مورد مدارس ارامنه، نخست کلاسهای تدریس زبانهای اروپایی تعطیل شد و سپس در سال ۱۳۱۷ اجازهنامهٔ فعالیت اینگونه مدارس باطل شد. در همان سال روزنامهٔ نیمه رسمی اطّلاعات، با چاپ مقالاتی دربارهٔ «جنایات خطرناک» که همگی با نامهای ارمنی و آشوری بود، مبارزهٔ شدیدی علیه اقلیت مسیحی به راه انداخت.[۱۶۱]
دارایی و سرمایه
بر اساس برآورد یکی از زندگینامه نویسان هوادار رضاشاه، ثروت وی به هنگام مرگ سه میلیون پوند و حدود ۱٫۵ میلیون هکتار زمین بوده است. بیشتر این زمینها در منطقهٔ اجدادیاش مازندران قرار داشت. وی همچنین صاحب مزارع گندم در همدان، گرگان و ورامین بود. بخشی از این املاک با مصادرهٔ مستقیم، دیگری از طریق نقل و انتقال مشکوک اموال دولتی و بخشی دیگر از طرق آبیاری زمینهای بایر و سرانجام بخشی نیز با مجبور کردن زمینداران بزرگ و کوچک برای فروش زمینهایشان به قیمت اسمی، به دست آمده بود.[۱۶۲][۱۶۳]
در همان اوایل سال ۱۹۳۲/۱۳۱۱، سفارت بریتانیا گزارش داد که «رضاشاه حرص غریبی نسبت به زمین دارد، طوریکه همهٔ خانوادهها را روانهٔ زندان میکرد، مگر اینکه با فروش املاکشان به وی موافقت کنند». در این گزارش آمده که «اشتهای سیریناپذیر وی به اندازهای است که عجیب نخواهد بود اگر چند صباح دیگر کسی بپرسد چرا اعلیحضرت بیدرنگ همهٔ ایران را به نام خود به ثبت نمیرساند؟» این گزارش در ادامه میافزاید: «بهرغم نارضایتی شمار چشمگیری از زمینداران، سایرین بر این باورند که صرفاً کاری را میکنند که دودمانهای پیشین انجام داده بودند و او بهتر از زمین بهرهبرداری میکند.»[۱۶۳][۱۶۴]
همسران و فرزندان
رضاشاه پنج بار ازدواج کرد. وی در زمانی که به عنوان سردار سپه انتخاب گردید و پس از آن هم نخستوزیر شد، علاوه بر همسر خود، دارای دو همسر دیگر از شاهزادگان قاجار بود. همچنین گفته میشود که او زمان حضورش در همدان، صفیه همدانی را به عقد موقت خود درآورده بوده و برخی همدمالسلطنه پهلوی را حاصل این ازدواج میدانند.[۱۶۵][۱۶۶]
نخستین همسر وی مریم سوادکوهی نام داشت که دخترعموی او بود و بعد از ۱۰ سال زندگی با وی درگذشت. حاصل این ازدواج دختری به نام همدمالسلطنه بود.[۱۶۷] بعد از آن، رضاشاه دز مانیکه که در همدان بود در سالهای ۱۲۹۱ تا ۱۲۹۴ با زهرا سوادکوهی ازدواج کرد. او پس از عزیمت رضاخان به تهران همچنان در همدان ماند و در مرداد سال ۱۲۹۵ دختری بنام صدیقه به دنیا آورد. وی چند ماه پس از زایمان فرزندش بر اثر بیماری سل در گذشت.[۱۶۸][۱۶۹][۱۷۰]
رضا شاه سپس در سال ۱۲۹۵ با تاجالملوک آیرملو دختر میرپنج تیمورخان آیرملو ازدواج کرد[۱۷۱] که محمدرضا، اشرف، علیرضا و شمس حاصل این ازدواج میباشند. تاجالملوک در دورهٔ پادشاهی رضاشاه به عنوان ملکه و در زمان پادشاهی پسرش به عنوان ملکهٔ مادر شناخته میشد. تاجالملوک در سال ۱۳۶۰ درگذشت.[۱۷۲]
در سال ۱۳۰۱ رضاشاه که هنوز به پادشاهی نرسیده و نخستوزیر بود، با یکی از شاهزادگان قاجار به نام توران امیرسلیمانی که نوهٔ مهدیقلیخان مجدالدوله (پسر دایی ناصرالدینشاه قاجار) بود ازدواج کرد. اما این ازدواج دوامی نیاورد و پس از یک سال و پیش از پادشاهی رضاشاه به جدایی انجامید. حاصل ازدواج سلیمانی با رضاشاه فرزندی به نام غلامرضا بود.[۱۷۳][۱۷۴]
رضاشاه کمی بعد از جدایی از توران امیرسلیمانی، در سال ۱۳۰۲ با عصمتالملوک دولتشاهی که شاهزادهٔ قاجار و از نوادگان فتحعلی شاه قاجار بود ازدواج کرد. حاصل ازدواج رضاشاه با دولتشاهی پنج فرزند به نامهای عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا، فاطمه، حمیدرضا بود.[۱۷۵] عصمت دولتشاهی در سال ۱۳۷۴، در تهران درگذشت.[۱۷۶]
فرزندان
رضاشاه دارای ۱۱ فرزند (چهار دختر و هفت پسر) از چهار همسر خود بود که تا زمان درگذشت وی، تمامی فرزندانش در قید حیات بودند.
- همدمالسلطنه ۱۲۸۱ – ۱۶ فروردین ۱۳۷۱
- صدیقه پهلوی ۱۲۹۵- درگذشته ۲۲ دی ۱۳۶۸
- شمس زاده ۶ آبان ۱۲۹۶ – درگذشته ۱۰ اسفند ۱۳۷۴
- اشرف ۴ آبان ۱۲۹۸ – ۱۷ دی ۱۳۹۴
- محمدرضا ۴ آبان ۱۲۹۸ – ۵ مرداد ۱۳۵۹
- علیرضا ۱۲ فروردین ۱۳۰۱ – ۱۱ آبان
- غلامرضا ۲۵ اردیبهشت ۱۳۰۲ – ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
- عبدالرضا ۹ مهر ۱۳۰۳–۱۳۸۳
- احمدرضا ۵ مهر ۱۳۰۴–۱۳۶۰
- محمودرضا ۱۲ مهر ۱۳۰۵–۱۳۷۹
- فاطمه ۸ آبان ۱۳۰۷ – ۱۲ خرداد ۱۳۶۶
- حمیدرضا ۱۳ تیر ۱۳۱۱ – ۳۱ تیر ۱۳۷۱
نوادگان
- همدمالسلطنه: میررضا آتابای، سیروس، سیمین آتابای
- شمس: شهباز پهلبد، شهیار پهلبد، شهرآزاد پهلبد
- اشرف: شهرام پهلوینیا، شهریار شفیق، آزاده شفیق
- محمدرضا: شهناز پهلوی، رضا پهلوی، فرحناز پهلوی ،علیرضا پهلوی، لیلا پهلوی
- علیرضا :علی پاتریک پهلوی
- غلامرضا: مهرناز پهلوی، بهمن، مریم پهلوی، آذر پهلوی، بهرام پهلوی
- عبدالرضا: کامیار پهلوی، سروناز پهلوی
- احمدرضا: شاهرخ پهلوی، شهلا پهلوی، شاهین پهلوی، شهرناز پهلوی، پریناز پهلوی
- محمودرضا
- فاطمه: کیوان پهلوی هیلیر، داریوش پهلوی هیلیر، پری خاتمی، کامبیز خاتمی، رامین خاتمی
- حمیدرضا: نیلوفر پهلوی، نازک پهلوی، بهزاد پهلوی
پانویس
یادداشت
- ↑ صورت قسمنامه قانون اساسی مشروطه
- ↑ برخی منابع نام مادر رضاشاه را سکینه یا زهرا عنوان کردهاند و تبار او را در اصل، از تبار گرجی نوشتهاند. (رستمی، فرهاد، پهلویها، خاندان پهلوی به روایت اسناد، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ ایران معاصر، جلد اول: رضاشاه، ص۴) گفته شده است که مادربزرگ او از اهالی گرجی ساکن مازندران بوده است. Georgians in Iran by Ali Attār, Jadid Online, 2008,. منبعی دیگر مدعی است که او از خانوادهای نظامی برخاست که در پی پیشروی روسها به قفقاز، از آنجا گریخته و در دهکدهٔ حاصلخیز آلاشت در ناحیهٔ سفیدرود مازندران، املاکی در اختیار گرفته بودند. خویشان او، از جمله پدر و پدربزرگ، در هنگ ایلیاتی خدمت کرده بودند - آخری در محاصرهٔ هرات کشته شده بود. (A HISTORY OF MODERN IRAN, ERVAND ABRAHAMIAN, 2008, CAMBRIDGE UNIVERSITY PRESS , p.63 ,2008) منبعی نیز مدعی شده پدران او نظامی و از ایلی به نام «پالانی» بودهاند. (تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ملکالشعرا بهار، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۷، جلد اول، ص ۶۹).
- ↑ دیپلمات بریتانیایی که به تازگی وارد ایران شده بود
- ↑ مجلس شورای ملی در برابر تصویب قرارداد ۱۹۱۹ مقاومت میکرد
- ↑ شاه قصد داشت به سید ضیاء لقبی اشرافی دهد اما او نپذیرفت. در عوض درخواست کرد «دیکتاتور» نامیده شود که شاه زیر بار نرفت و سید ضیاء نیز بیشتر اصرار نکرد.[۴۹]
- ↑ مطابق قرارداد، شوروی حق داشت در صورت حملهٔ خارجی به ایران، برای دفاع از خود، به ایران حمله کند. این به عنوان عنصری بازدارنده باعث میشد احتمال حملهٔ نظامی به ایران کاهش پیدا کند.[۶۶]
- ↑ عبدالحسین تیمورتاش، وزیر عدلیه، چهرهٔ مهم جدید کابینه بود که در سالهای بعد تأثیرات مهمی بر سیاست ایران داشت.
- ↑ در این زمان عمر مجلس چهارم به پایان رسیده بود و مجلس پنجم هنوز تشکیل نشده بود.[۸۱]
- ↑ خروج احمدشاه مصادف شد با استعفای محمد ششم عثمانی و اعلام جمهوری در ترکیه
- ↑ ایران در آن زمان، بین کشورهای آسیایی بیشترین صادرات را به شوروی داشت و اقتصاد شمال کشور به بازارهای روسیه وابستگی شدیدی داشت.
- ↑ جمهوری در نظر روحانیون یادآور اصلاحات سکولار آتاتورک در ترکیه بود و به همین دلیل از برپایی حکومتی مشابه در ایران هراسان بودند.
- ↑ او سپس خود را به پاریس نزد احمدشاه رساند
- ↑ دیگر نمایندگان حاضر (۲۵۷ نفر) همگی رای موافق دادند
- ↑ مدرس وثوق را مرد مقتدری میدانست و احتمالاً پیشنهاد نخست او برای ریاست وزرا بود. مدرس از این جهت به حضور وثوق اصرار داشت، چون معتقد بود میتواند باعث کاهش قدرت رضاشاه شود.
- ↑ منظور لورن این بود که ایران به بریتانیا نزدیکتر شود
- ↑ زمانی که پاسخ به ایران رسید، وزیر مختار جدید رابرت کلایو در ایران مستقر شده بود
- ↑ ابتدا به روسیه در زمان امضای قرارداد ترکمانچای، یک دهه بعد به بریتانیا و سپس به سایر کشورهای غربی
- ↑ منظور نظام قضائی ترکیبی که بعد از مشروطه ایجاد شد، است
- ↑ روحانیون شیعه رفتار یکسان قانون با روحانیون تمام ادیان را به عنوان نشانهای از برابری شیعه و دیگر دینهای کشور میدانستند و آن را برنمیتابیدند.
- ↑ Mohammad Faghfoory’s research on ulama– state relations between 1921 and 1941 shows that as early as 1921 Reza Khan had used ethnic/religious identity to achieve his political goals. He set out to eliminate his rival and partner, Seyyed Ziya al-Din Tabatabai, by exploiting his: صص 38 39 Religious, minorities in Iran, relationship with non-Muslim groups, especially the Armenians. Ziya alDin’s arrest of a well-known cleric and deputy from Isfahan was blamed on the Armenians. By manufacturing an Armenian, British, and Ziya alDin front, Reza Khan won the support of the ulama to oust his rival.
- ↑ The Reza Shah era was a much more difficult time for the community than the Mohammad Reza Shah reign. Although the Armenians were given cultural and religious autonomy in communal affairs and were allowed one additional deputy to the Majlis, Reza Shah closed down their schools in the years 1938– 39 and threatened their internal autonomy. The Armenians were denied government jobs and employment. 10 During this time, accusations and criticism in the government-controlled media against the Christian community was mainly directed at the Armenians and the Assyrians. While the British saw this as part of a pro-Nazi tendency designed to arouse the fanatical religious segments of the population, 11 most Armenians attributed it to Reza Shah’s connection to and personal admiration for Kemal Ataturk of Turkey. Others have seen it as part of the grand plan of pan-Iranist activities in the country. 12 Many villages in Iranian Azerbaijan had ancient Armenian names until the 1930s when Reza Shah Persianized their names. 13 Both closure of minority schools and the changes in the names of villages, cities, streets, etc. were part of Reza Shah’s general policy framework designed to strengthen the state and diminish foreign dependence. : صص 38 - 39 Religious, minorities in Iran,
- ↑ The Reza Shah era had a peculiar relevance to the Zoroastrian community. On the one hand, their schools and worship centers were subjected to restrictions similar to those on other non-Muslim minorities. On the other hand, they became a unique instrument for the nationalist ideology of the new monarch. Ancient Persian symbols (closely associated with Zoroastrians) became the cornerstone of modern Iranian nation building. The most obvious was the 1934 declaration by Reza Shah that foreigners call the country “Iran” rather than “Persia. ” “Iran” derived from an expression in the Zoroastrian holy book, Avesta, and in the new ideology it was closely associated with the glorious past of Persian kingdoms in the period before the Arab invasion. 83 Naturally, many Zoroastrians welcomed the new system and some were ardent supporters of Reza Shah. Among them was Arbab Keikhosrow Shahrokh, the Zoroastrian deputy in the Majlis, who worked tirelessly to improve the condition of the Zoroastrian communities throughout the country and who was a strong advocate of development programs for Iran. Yet even he could not outlast Reza Shah, who many believe ordered his assassination. 84 This incident is more of a reflection on Reza Shah’s ruling style than on his policy toward the Zoroastrians. : ص 49 Religious, minorities in Iran
ارجاعات
- ↑ https://www.britannica.com/biography/Reza-Shah-Pahlavi
- ↑ Rahnema, Ali (2011). Superstition as Ideology in Iranian Politics: From Majlesi to Ahmadinejad. Cambridge University Press. p. 115. ISBN 978-1-139-49562-2.
- ↑ رضاشاه؛ روایت تبعید، مرگ و جسد مومیایی، بیبیسی فارسی
- ↑ صورت قسمنامه قانون اساسی مشروطه
- ↑ ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ ۵٫۳ ۵٫۴ ۵٫۵ ۵٫۶ پسیان، نجفقلی؛ معتضد، خسرو (۱۳۸۲). از سوادکوه تا ژوهانسبورگ: زندگی رضاشاه پهلوی. نشر ثالث. شابک ۹۶۴-۶۴۰۴-۲۰-۰.
- ↑ James Buchan. "Days of God: The Revolution in Iran and Its Consequences" (به انگلیسی).
- ↑ ۷٫۰ ۷٫۱ ۷٫۲ ۷٫۳ ۷٫۴ رهبر، محمد (۸ اوت ۲۰۱۸). «رضا شاه در خیابان چه میکند؟». بیبیسی فارسی. دریافتشده در ۱۱ مه ۲۰۲۱.
- ↑ آبراهامیان، یرواند (۱۳۷۷). ایران بین دو انقلاب. نشر نی. ص. ۱۲۴.
- ↑ آبراهامیان، یرواند (۱۳۷۷). ایران بین دو انقلاب. نشر نی. ص. ۱۷۱–۱۷۲.
- ↑ آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، چاپ اول ۱۳۷۷، صص. ۱۲۷–۱۲۸
- ↑ «دیکتاتوری منور به روایت روشنفکران ایرانی». بایگانیشده از اصلی در ۲۴ ژوئیه ۲۰۱۹. دریافتشده در ۱ اوت ۲۰۱۹.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۵۸.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 161.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 162.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 4.
- ↑ Amanat, “The Rise of Colonel Reza Khan”, Iran: A Modern History, 538.
- ↑ Amanat, “The Rise of Colonel Reza Khan”, Iran: A Modern History, 538.
- ↑ «پرتال جامع علوم انسانی» (PDF). سندی نویافته از نیای رضاشاه.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 4.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 162.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۵۸.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 4.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۵۹.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۵۹.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 4.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 8.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 163.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۵۹.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 8.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 163.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 164.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 163–164.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 10.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 11.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 165.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 12–13.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 13–14.
- ↑ Abrahamian, A History of Modern Iran, 64.
- ↑ Shambayati, “COUP D’ETAT OF 1299/1921”, Encyclopædia Iranica.
- ↑ Abrahamian, A History of Modern Iran, 64.
- ↑ Shambayati, “COUP D’ETAT OF 1299/1921”, Encyclopædia Iranica.
- ↑ Abrahamian, A History of Modern Iran, 64.
- ↑ Amanat, “The Coup and Control of the Capital”, Iran: A Modern History, 539.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 199.
- ↑ Shambayati, “COUP D’ETAT OF 1299/1921”, Encyclopædia Iranica.
- ↑ Shambayati, “COUP D’ETAT OF 1299/1921”, Encyclopædia Iranica.
- ↑ Amanat, “The Rise of Colonel Reza Khan”, Iran: A Modern History, 539.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۲۲.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 199.
- ↑ Amanat, “The Coup and Control of the Capital”, Iran: A Modern History, 540.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۲۱.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۲۹.
- ↑ Amanat, “The Coup and Control of the Capital”, Iran: A Modern History, 540.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 200.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 182.
- ↑ Shambayati, “COUP D’ETAT OF 1299/1921”, Encyclopædia Iranica.
- ↑ Hambly, “The Pahlavi Autocracy”, The Cambridge History of Iran, 219.
- ↑ Abrahamian, A History of Modern Iran, 64.
- ↑ Keddie, Qajar Iran and the Rise of Reza Khan, 1796-1925, 79.
- ↑ Shambayati, “COUP D’ETAT OF 1299/1921”, Encyclopædia Iranica.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 15.
- ↑ Shambayati, “COUP D’ETAT OF 1299/1921”, Encyclopædia Iranica.
- ↑ Keddie, Qajar Iran and the Rise of Reza Khan, 1796-1925, 80.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۶۱.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 203–204.
- ↑ Abrahamian, A History of Modern Iran, 64.
- ↑ Hambly, “The Pahlavi Autocracy”, The Cambridge History of Iran, 220.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 216.
- ↑ Amanat, “Reza Khan as the Commander in Chief”, Iran: A Modern History, 543.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 217.
- ↑ Afkhami, The Life and Times of the Shah, 17.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 218.
- ↑ Amanat, “Reza Khan as the Commander in Chief”, Iran: A Modern History, 545.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 241.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 242–243.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 244.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 253.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 253–260.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 262–272.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 277–278.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۷۸.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 280–281.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 302.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 300–305.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۸۴–۳۸۵.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 310–311.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۸۴–۳۸۵.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 318.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۸۴–۳۸۵.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 306–307.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 358–360.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۸۷.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 336.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۸۷–۳۹۱.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 341.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۸۷–۳۹۱.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 347.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 351–352.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۹۱–۳۹۳.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۹۴.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 364.
- ↑ «مذاکرات جلسه ۱۸۰ دوره چهارم مجلس شورای ملی دهم قوس ۱۳۰۱».
- ↑ «مذاکرات جلسه چهاردهم دوره پنجم مجلس شورای ملی سوم ثور ۱۳۰۳».[پیوند مرده]
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۹۵–۳۹۷.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 369.
- ↑ Amanat, “Pillars of the Pahlavi Throne”, Iran: A Modern History, 568.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۹۷–۳۹۸.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 377.
- ↑ کاتوزیان، «رضاخان و پایان هرجومرج»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۳۹۷–۳۹۸.
- ↑ «نقش فروغی در تأسیس و بقای سلطنت پهلوی». تاریخ شفاهی. دریافتشده در ۲۰۲۱-۰۸-۲۶.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 376–378.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 376–381.
- ↑ شاهان و زنان فراموش شده قاجار. علی قاجار. نادعلی همدانی. نشر سیمرغ. نشر علم. ۱۳۷۳ تهران
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 385.
- ↑ Abrahamian, “The Reign of Reza Shah”, Iran Between Two Revoltuions, 135.
- ↑ Hambly, “The Pahlavi Autocracy”, The Cambridge History of Iran, 225.
- ↑ «فروغی؛ نظامالملکی در عصرجدید/ ناصحی که همچنان گوش شنوا میجوید». تاریخ ایرانی. دریافتشده در ۲۰۲۱-۰۸-۲۶.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 381–385.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۴۱۱.
- ↑ Katouzian, “State and Society Under Reza Shah”, Men of Order: Authoritarian Modernization Under Ataturk and Reza Shah, 27.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۴۱۱–۴۱۶.
- ↑ Ghani, Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power, 387–388.
- ↑ کاتوزیان، «کودتا»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۴۰۶–۴۰۷.
- ↑ Ansari, “Reza Shah: Modernisation and Tradition, 1926–41”, Modern Iran, 53–54.
- ↑ Ansari, “Reza Shah: Modernisation and Tradition, 1926–41”, Modern Iran, 55–56.
- ↑ Elliot, “New Iran and the Dissolution of Party Politics”, Men of Order: Authoritarian Modernization Under Ataturk and Reza Shah, 67.
- ↑ Ansari, “Reza Shah: Modernisation and Tradition, 1926–41”, Modern Iran, 55–56.
- ↑ کاتوزیان، «رضاشاه و استبداد مدرن»، دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ۴۱۶.
- ↑ Amanat, “Railroad and Modern Infrastructure”, Iran: A Modern History, 574.
- ↑ Abrahamian, “The Reign of Reza Shah”, Iran Between Two Revoltuions, 146.
- ↑ Richard, “Rezā Khān to Rezā Shāh: Defender of the Nation”, Iran: A Social and Political History since the Qajars, 188–189.
- ↑ Amanat, “Railroad and Modern Infrastructure”, Iran: A Modern History, 577.
- ↑ Richard, “Rezā Khān to Rezā Shāh: Defender of the Nation”, Iran: A Social and Political History since the Qajars, 189.
- ↑ Ansari, “Reza Shah: Modernisation and Tradition, 1926–41”, Modern Iran, 56–57.
- ↑ Richard, “Rezā Khān to Rezā Shāh: Defender of the Nation”, Iran: A Social and Political History since the Qajars, 173.
- ↑ Ansari, “Reza Shah: Modernisation and Tradition, 1926–41”, Modern Iran, 56–57.
- ↑ Mirzai, A History of Slavery and Emancipation in Iran, 1800-1929, 176–177.
- ↑ Richard, “Rezā Khān to Rezā Shāh: Defender of the Nation”, Iran: A Social and Political History since the Qajars, 188–189.
- ↑ Ansari, “Reza Shah: Modernisation and Tradition, 1926–41”, Modern Iran, 59.
- ↑ Richard, “Rezā Khān to Rezā Shāh: Defender of the Nation”, Iran: A Social and Political History since the Qajars, 174–175.
- ↑ Richard, “Rezā Khān to Rezā Shāh: Defender of the Nation”, Iran: A Social and Political History since the Qajars, 176.
- ↑ Chehabi, “Staging the Emperor's New Clothes: Dress codes and nation‐building under Reza Shah”, Iranian Studies, 212.
- ↑ Ansari, “Reza Shah: Modernisation and Tradition, 1926–41”, Modern Iran, 59.
- ↑ Chehabi, “Staging the Emperor's New Clothes: Dress codes and nation‐building under Reza Shah”, Iranian Studies, 212–217.
- ↑ Chehabi, “Staging the Emperor's New Clothes: Dress codes and nation‐building under Reza Shah”, Iranian Studies, 212–213.
- ↑ Chehabi, “Staging the Emperor's New Clothes: Dress codes and nation‐building under Reza Shah”, Iranian Studies, 214–216.
- ↑ Chehabi, “Staging the Emperor's New Clothes: Dress codes and nation‐building under Reza Shah”, Iranian Studies, 217–219.
- ↑ Chehabi, “Staging the Emperor's New Clothes: Dress codes and nation‐building under Reza Shah”, Iranian Studies, 219–221.
- ↑ آبراهامیان (۱۳۸۹). تاریخ ایران مدرن. ص. ۱۵۹-۱۶۰.
- ↑ آبراهامیان (۱۳۸۹). تاریخ ایران مدرن. ص. ۱۶۰-۱۶۱.
- ↑ ۱۵۱٫۰ ۱۵۱٫۱ خطای ارجاع: برچسب
<ref>
نامعتبر؛ متنی برای ارجاعهای با نامautogenerated3
وارد نشده است - ↑ خطای ارجاع: برچسب
<ref>
نامعتبر؛ متنی برای ارجاعهای با نامautogenerated5
وارد نشده است - ↑ رضاشاه و شکلگیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. ۱۳۸۲ ص ۲۲۱
- ↑ عاقلی، باقر، داور و عدلیه، تهران، انتشارات علمی، ۱۳۶۹.
- ↑ سی سال با رضاشاه در قزاقخانه و قشون. صادق ادیبی. نشر البرز. ۱۳۸۵ تهران (ISBN 964-442-500-6) شابک
- ↑ L. Daniel, Elton (2001), =PA138&dq= Reza+Shah++cleric&lr =&id= AzqbYf9Q_2UC&num =50&as_brr= 3&as_pt =ALLTYPES The history of Iran (به انگلیسی), Greenwood Publishing Group, p. 138
{{citation}}
: External link in
(help)نگهداری یادکرد:نامهای متعدد:فهرست نویسندگان (link)|کتاب=
- ↑ ص 49 Religious, minorities in Iran
- ↑ Foundation, Encyclopaedia Iranica (2021-05-17). "Welcome to Encyclopaedia Iranica". Encyclopædia Iranica (به انگلیسی). Retrieved 2021-07-27.
- ↑ Sanasarian, E. (2000). Religious Minorities in Iran. Cambridge Middle East Studies (به انگلیسی). Cambridge University Press. Retrieved 2021-07-27.
- ↑ Sanasarian, E. (2000). Religious Minorities in Iran. Cambridge Middle East Studies (به انگلیسی). Cambridge University Press. p. 49. Retrieved 2021-07-27.
- ↑ آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، چاپ اول ۱۳۷۷ صص ۲۰۰–۲۰۱
- ↑ آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن، ۱۳۹.
- ↑ ۱۶۳٫۰ ۱۶۳٫۱ Abrahamian، A History of Modern Iran، ۷۱.
- ↑ آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن، ۱۴۰-۱۳۹.
- ↑ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد اول، ص ٧۵
- ↑ https://enghelabe-eslami.com/مقالات/11735--l26-r.html
- ↑ https://fararu.com/fa/news/54781/همه-زنان-رضا-شاه-به-روایت-تصویر
- ↑ خبرگزاری فارس - حکایت دختر رضاخان که در جمهوری اسلامی شناسنامه گرفت + عکس[پیوند مرده]
- ↑ جامجم آنلاین - سرنوشت فرزندان رضاشاه
- ↑ از سوادکوه تا ژوهانسبورگ: زندگی رضاشاه پهلوی، نشر ثالث
- ↑ پیمایی، نادر (۲۰۰۵). رضاشاه پهلوی از آلاشت تا ژوهانسبورگ. واشینگتن-آمریکا. ص. ۱۳.
- ↑ معتضد، خسرو (۱۳۸۷). تاجهای زنانه. ج. جلد اول (ویراست اول). تهران: نشر البرز. ص. ۲۰۲. شابک ۹۷۸۹۶۴۴۴۲۵۹۷۴.
- ↑ http://iichs.org/index.asp?id=90&doc_cat=1
- ↑ پهلویها، جلال اندرمانیزاده و مختار حدیدی، ج ۲، ص ۳–۹.
- ↑ https://fararu.com/fa/news/54781/همه-زنان-رضا-شاه-به-روایت-تصویر
- ↑ نهاوندی ایوبوماتی، هوشنگ (۲۰۱۳میلادی). محمدرضا پهلوی آخرین شاهنشاه (ویراست اول). فرانسه: perrin Editions(ناشر فرانسوی). شابک ۹۷۸۱۵۹۵۸۴۴۱۵۶. تاریخ وارد شده در
|تاریخ=
را بررسی کنید (کمک)
منابع
- اشرف، احمد (۱۳۷۴). «توهم توطئه». گفتگو. تهران. تابستان (۸): ۷ تا ۴۶. دریافتشده در ۴ ژوئن ۲۰۱۴.
- آبراهامیان، یرواند (۱۳۸۹). تاریخ ایران مدرن. ترجمهٔ محمدابراهیم فتاحی. نشر نی. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۱۸۵-۱۲۶-۴.
- کاتوزیان، محمدعلی همایون (۱۳۸۹). دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی. ترجمهٔ حسن افشار. نشر مرکز.
- Matin-Asgari, Afshin (2011). "The Pahlavi Era: Iranian Modernity in Global Context". The Oxford Handbook of Iranian History (به انگلیسی). Oxford University Press. p. 365–346.
- Avery, Peter; Hambly, Gavin; Melville, Charles (1991). The Cambridge History of Iran (به انگلیسی). Cambridge University Press.
- Hambly, Gavin R. G. (1991). "The Pahlavi Autocracy: Riza Shah, 1921–41". The Cambridge History of Iran (به انگلیسی). Cambridge University Press. p. 213–243.
- Saikal, Amin (1991). "Iranian Foreign Policty, 1921–1979". The Cambridge History of Iran (به انگلیسی). Cambridge University Press. p. 426–456.
- Algar, Hamid (1991). "Religious Forces In Twentieth-Century Iran". The Cambridge History of Iran (به انگلیسی). Cambridge University Press. p. 732–764.
- Maclachlan, K.C. (1991). "Economic Development, 1921–1979". The Cambridge History of Iran (به انگلیسی). Cambridge University Press. p. 608–638.
- Ferrier, Ronald (1991). "The Iranian Oil Industry". The Cambridge History of Iran (به انگلیسی). Cambridge University Press. p. 639–702.
- Chelkowski, Peter (1991). "Popular Entertainment, Media And Social Change In Twentieth-Century Iran". The Cambridge History of Iran (به انگلیسی). Cambridge University Press. p. 814–765.
- Amanat, Abbas (2017). Iran: A Modern History (به انگلیسی). Yale University Press.
- Abrahamian, Ervand (2008). A History of Modern Iran (به انگلیسی). Cambridge University Press.
- Abrahamian, Ervand (1982). Iran Between Two Revolutions (به انگلیسی). Princeton University Press.
- Cronin, Stephanie (2003). The Making of Modern Iran: State and Society Under Riza Shah, 1921-1941 (به انگلیسی). RoutledgeCurzon.
- Afkhami, Gholam Reza (2009). The Life and Times of the Shah (به انگلیسی). University of California Press.
- Keddie, Nikki R. (1999). Qajar Iran and the Rise of Reza Khan, 1796-1925 (به انگلیسی). Mazda Publishers.
- Ghani, Cyrus (2001). Iran and the Rise of the Reza Shah: From Qajar Collapse to Pahlavi Power (به انگلیسی). I. B. Tauris.
- Sheikh-ol-Islami, M. J. (1986). ARMY vi. Pahlavi Period (به انگلیسی). Encyclopædia Iranica.
- Mamedova, N. M. (2009). RUSSIA ii. IRANIAN-SOVIET RELATIONS (1917-1991) (به انگلیسی). Encyclopædia Iranica.
- Ashraf, Ahmad (1997). EDUCATION vii. GENERAL SURVEY OF MODERN EDUCATION (به انگلیسی). Encyclopædia Iranica.
- Iranica, Encyclopædia (1997). EDUCATION xxvi. WOMEN’S EDUCATION IN THE PAHLAVI PERIOD AND AFTER (به انگلیسی). Encyclopædia Iranica.
- Shambayati, Niloofar (1993). COUP D’ETAT OF 1299/1921 (به انگلیسی). Encyclopædia Iranica.
- Richard, Yann (2019). Iran: A Social and Political History since the Qajars (به انگلیسی). Cambridge University Press.
- Chehabi, Houchang (1993). "Staging the Emperor's New Clothes: Dress codes and nation‐building under Reza Shah". Iranian Studies (به انگلیسی). Routledge.
- بهار، محمدتقی، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران ^ .
- اسناد علنی شده دولت آمریکا و تاریخ پهلوی
- رضاشاه. در مصاحب، غلامحسین (سرپرست)، دائرةالمعارف فارسی، صص ۱۵۸۷ تا ۱۵۸۹.
- Religious minorities in Iran, Eliz Sanasarian, Cambridge University Press, 2000
رضاشاه پهلوی زادهٔ: ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ درگذشتهٔ: ۴ مرداد ۱۳۲۳
| ||
مناصب نظامی | ||
---|---|---|
پیشین: قاسم خان والی |
فرمانده لشکر قزاق ۱۳۰۰–۱۲۹۹ |
تشکیل ارتش شاهنشاهی |
پیشین: احمدشاه |
فرمانده کل نیروهای مسلح ۱۳۲۰–۱۳۰۳ |
پسین: محمدرضا پهلوی |
مناصب سیاسی | ||
پیشین: مسعود کیهان |
وزیر جنگ ۱۳۰۴–۱۳۰۰ |
پسین: عبدالله امیرطهماسبی |
پیشین: حسن پیرنیا |
رئیسالوزرا ایران ۱۳۰۴–۱۳۰۲ |
پسین: محمدعلی فروغی |
پیشین: احمدشاه به عنوان شاه ایران |
رئیس کشور ایران موقت ۱۳۰۴ |
پسین: خودش به عنوان شاه ایران |
سِمَتهای سازمانهای ناسودبَر | ||
پیشین: حسن مستوفی |
رئیس عالی جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران ۱۳۲۰–۱۳۱۰ |
پسین: محمدرضا پهلوی |
عنوان سلطنتی | ||
پیشین: احمدشاه |
شاه ایران ۱۳۲۰–۱۳۰۴ |
پسین: محمدرضا پهلوی |
- صدراعظمها و نخستوزیران قاجاریان
- رضاشاه
- اسلام و سکولاریسم
- افراد ایرانی مازندرانیتبار
- افراد پادکمونیست اهل ایران
- افراد دودمان پهلوی
- افراد نبش قبر شده
- اهالی ایران در سده ۲۰ (میلادی)
- اهالی سوادکوه
- پادشاهان استعفاداده
- پادشاهان ایران در سده ۲۰ (میلادی)
- پادشاهان مسلمان شیعه
- تاریخ نظامی ایران
- تبعیدشدگان اهل ایران
- خاکسپاریها در مصر
- درگذشتگان ۱۳۲۳
- درگذشتگان ۱۹۴۴ (میلادی)
- دودمان پهلوی
- رهبران به قدرت رسیده از طریق کودتا
- زادگان ۱۲۵۶
- زادگان ۱۸۷۸ (میلادی)
- سرتیپهای ارتش شاهنشاهی ایران
- سرتیپهای اهل ایران
- سکولارهای اهل ایران
- سیاستمداران اهل ایران در دوره قاجار
- سیاستمداران تبعیدشده
- سیاستمداران جنگ جهانی دوم
- شاهان ایران
- شاهان پهلوی
- شخص سال برگزیده مجله تایم
- شیعیان ایران
- فرماندهان کل نیروهای مسلح ایران
- فیلد مارشالهای ایران
- کودتاگران و طراحان کودتا در ایران
- مدفونان در آرامگاه رضاشاه
- مسلمانان اهل ایران
- ملیگرایان اهل ایران
- منتقدان ادیان
- منتقدان اسلامگرایی
- نمایندگان دوره پنجم مجلس شورای ملی
- وزیران جنگ (ایران)
- وزیران دولت حسن مستوفی (دولت پنجم)
- همدستان آلمان نازی اهل خاورمیانه